چه خبرا ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! میگما من چقدر زود اپ می کنم و ....... !!!
به خدا من تقصیری ندارم بزارین یه سری اتفاقی افتاد که باعث شد اپ دیر بشه و ...... ![]()
![]()
حالا امروز بعد یه قرن تصمیم به اپ گرفتم به هزار زور و زحمت چند تا عکس از این تینی پیک اپلود کردم و تا اومدم اپ کنم برق رفت ........ و بعدش واسمون مهمون اومد !!!!! خلاصه الان رفتن و من اومدم ... اما بدون هیچ عکس و شعر و ...... بی خیالش فعلا ....
اول یه معذرت خواهی بدهکارم واسه دیر شدن این اپ . ![]()
اولش که واسمون مهمون اومد .... یه عموم از کرج ...... یه دختر و یه پسر داره و بعدش خانواده ی اون یکی عموم از تهران اومدن و ..... خلاصه یه بند و بساطی داشتیم که دیدنی بود ! ماشاءالله بچه هاش زلزله هستن !!!!! تا می اومدم پشت کامپیوتر می ریختن سرم ..... حالا این به درک می اومدم دفترمو باز کنم و بعد بنویسم بازم می اومدن و ...... . یا همه ش مهمونی دعوت بودیم یا اینکه بیرون بودیم یا می اومدن خونه مون و ....... ! مهمونا رفتن و من اومدم بنویسم یه خبر خیلی خیلی بد رسید .... ![]()
![]()
![]()
![]()
فوت یکی از آشناهامون .... اگرچه زیاد نزدیک نبود یعنی می شد همسایه ی خاله م و من حتی این خانم ۳۲ ساله رو از نزدیک ندیدم اما فوق العاده ناراحت شدم و اصلا چیزی ننوشتم ....... حالا بزارین جریان فوت ایشون رو براتون تعریف کنم ..... این خانم ۳۲ ساله که لیسانس داشتن و دبیر هم بودن یه پسر ۱۰ ساله هم دارن . فوق لیسانس برای یه شهر دوری قبول شده بودن .... و حدود یک هفته بود که با شوهرشون دعوا داشتن که برن یا نه !!! ناراحتی اعصاب هم داشتن و قرص مصرف می کردن . از طرف دیگه ای ایشون سابقه ی خودکشی هم داشتن ولی اونبار نجات پیدا کرده بودن .... ![]()
تا اون روز آخر حدود ۵۰ تا قرص خورده بودن .... شب آخر هم تو دعوای آخر به شوهرشون میگن که حالا تو نمی زاری من برم درس بخونم خودمو می کشم و ..... !!! گویا با هم قهر بودن و این خانم توی یه اتاق دیگه تنها می خوابن اون شب و ...... توی خواب خفه میشن !!! به همین راحتی یه زندگی تموم میشه . یه بچه ی بی گناه بی مادر میشه ! اینقدر دلم برای این بچه سوخت کلی براش گریه کردم ! اخه صبح اون بلند میشه و میره بالا سر مادرش و هر چقدر که صداش می کنه .......![]()
![]()
چند روز پیش رفته بود سر خاک مادرش و براش غذا برده بود می گفت مادرم گرسنه ست چند روزیه چیزی نخورده .... حیف شد .... یه زندگی به همین آسونی تموم شد ...... ![]()
![]()
![]()
برای شادی روحش حتما دعا کنین . راستی دیروز هم سالگرد وفات پدربزرگم بود .... برای شادی روح اونم دعا کنین . ![]()
![]()
حالا قبل داستان به جز این تسلیت ها باید یه سری تبریک هایی هم اعلام کنم . ![]()
![]()
تولد نازنین جون و سرینه جون و مانا جون و آنیتا جون که این اواخر بود مبارکککک .... ![]()
![]()
![]()
تولد یکی از فن های دیگه ی کامران و هومن ماه هم بود مثل اینکه .... اسمش پریا هست . زیاد نمی شناسمش اما چون فن کامران و هومن گله تولدشو بهش تبریک میگم .... ![]()
امیدوارم حال آنیتا هم زودی خوب بشه و به جمع ما برگرده . ![]()
و همچنین ۶ مرداد آلبوم کامران و هومن وارد ۳ سال میشه ..... به همه تبریک میگم .... ![]()
![]()
وقتی آلبوم اومده بود هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه به آهنگ های قشنگش گوش می دادم ! واقعا معرکه بود . امیدوارم کامران و هومن عزیز یه بار دیگه با صدای معرکه شون مارو سورپرایز کنن و .... . ![]()
خب حالا نوبت داستانه .... به بزرگی خودتون ببخشین اپ اینقدر دیر شد و زیاد هم نیست .
به امید خدا یکشنبه آپ می کنم . فعلا بریم سراغ داستان ..... ![]()
یه چند دقیقه ای هم اینجا استراحت می کنم و بعد میرم .... دیگه نه از خون ریزی خبریه و نه از اون سرگیجه ی لعنتی . یه نفس راحتی می کشم . یهو چشمم به این دختره می افته !
اینم که دوباره ماتش برده ! تا همین چنین دقیقه پیش اینقدر اینجا راه رفت .... ولی الان یه گوشه واستاده و به ... به کجا داره نگاه می کنه این ؟ مسیر نگاهشو دنبال می کنم . زمین !
به زمین داره نگاه می کنه . حالا چرا زمین ؟! یه حالت خاصی داره !
توی بهت ناباوری ام ! خدایا ... شاید من اشتباه دیده باشم ! همه ش زیر سر سیناست ... !
اون باعث شد تصادف کنم و حالا ... ! ایرانیه ! این ایرانیه ! اصلا فکرشو نمی کردم !
خب اون موقع که تو حال خودم نبودم که بخوام اینو بشناسم ... ! الهی سینا .... !
باید یه بار دیگه با دقت بیشتری نسبت به قبل نگاش کنم ! شاید من اشتباه کرده باشم ... !
به همین منظور سرمو به طرف اون بر می گردونم ...
با کمی مکث بهش نگاه می کنم .
نگاه اون به منه ! اشتباه نکردم ! کاملا درست دیدم ! خود خودشه ....
یک لحظه نگاهمون در هم گره می خوره !
همین الان سرشو بلند کرد و بعد نگاش به من افتاد ! هر دو دقیقا تو یه لحظه مسیر نگامونو عوض می کنیم .
چرا اینجوری نگام می کنه ؟ یه جوریه ! چه جوری ؟!
نمی دونم . دیگه وقت رفتنه. به همین منظور آروم از روی صندلی بلند میشم و به طرف در میرم !
الان بلند شد و به طرف در رفت . من هم به دنبالش روونه میشم ! پول دکترو حتما می خواد حساب کنه !
ولی من باید حساب کنم .... چون من مقصر بودم ! من زدم به ماشینش . پس من باید پولو حساب کنم !
اما کیفم ... از فکر اینکه برم پایین و کیفو بردارم و بعد .... !
اصلا حال ندارم ! اما خدارو شکر کیفم همراهمه ! به میز منشی می رسیم که امشب خبری ازش نیست !
رو به دکتر که پشت میز ایستاده میگم : خب چقدر تقدیم کنم ؟
چقدر تقدیم کنم ؟!؟ این می خواد حساب کنه پس . در کل هم اون باید پول بده چون اون مقصر بود و وارد خیابون .... ! ولی خیلی بد تصادف کردم .....
بعد از پرداخت پول دکتر هر دو به طرف در خروجی میریم .
حالا هر دو داخل آسانسوریم . چیکار کنم ؟! هیچی نگم و برم ! نمیشه که ...
یه چیزی باید بگم . یه چیزی یعنی چی ؟! خب تو بهش زدی ! چی باید بگی ؟
آسانسور متوقف میشه ! اول اون بیرون میاد بعدم من .
از ساختمون خارج میشیم و به طرف ماشین حرکت می کنیم و هر دو کنارش می ایستیم .
دیگه باید برم .
خب بگو ! چی می خواستم بگم ؟! نمی خواستی ازش عذرخواهی کنی !!!
چرا باید عذرخواهی کنم ؟! نهال خانم ! دیوونه بازی در نیار .... از همه ی مردا متنفرم ! از همه شون بدم میاد چون .... ! گناه سینارو گردن بقیه ننداز ! من باهاش بد حرف زدم و ... پس من معذرت خواهی می کنم . بالاخره تصمیم خودمو می گیرم .... !
سرمو بلند می کنم و مستقیم تو چشاش نگاه می کنم ! و خیلی آروم البته اینبار به فارسی میگم : معذرت می خوام !
چی شد ؟! این چی گفت ؟ فارسی حرف زد ... ! این ... ایرونیه .... این ایرونیه !!!!!!
بهش نگاه می کنم ! یعنی از اول منو نشناخت ! مگه میشه ؟! شاید هم شناخت! مسیر نگام به طرف دیگه ای میره ! به زمین چشم می دوزم و تو دلم میگم :
چه شناخته باشه چه نشناخته باشه اونجوری باهام حرف زد ... ! و در کل اون اول شروع کرد!
دوباره یه نگاه بهش میندازم ! یه نگاه کوتاه و گذرا !
واقعا که ! آبروی هر چی ایرونی رو برده این !
و حالا راهمو می گیرم و از کنارش رد میشم !
رفت ..... رفت ! هیچی نگفت و رفت ! چی باید می گفت مثلا ! از آشنایی با شما خوشبختم ...
یا مثلا ... ! به سمت ماشینم بر می گردم و از این افکار احمقانه لبخند مسخره ای می زنم !
درو باز می کنم و داخل ماشین میشم !
همه ش تقصیر اون دیوونه ست ... اگه زنگ نمی زد ... اصلا زنگ زدنش دیگه چیه ! اگه اون کارارو نمی کرد .... منم اونقدر عصبانی نمی شدم و بعدم ... تصادف ! ماشینم چه ریختی شده !؟ خدا .... مقصر اون بود !
حالا ساعت چنده ؟ نگامو به ساعت می دوزم .
یک ربع به 10 مونده .
چقدر مهمونی خوش گذشت ..... نه !!! دیوونه ای به خدا .
الان باید چیکار کنم ؟! با این ریخت و قیافه و با این ماشین که نمیشه برم اونجا !
خب الان یه زنگ به نگار می زنم و میگم خودش بره !
خودمم الان میرم خونه که یه ذره به خودم برسم .... ! به خودم برسم دیگه چیه ... !؟
منظورم اینه که ماشینو بزارم خونه و بعد از اونور برم ... !
اینجوری خوبه !
پس موبایلمو بر می دارم و بعد از روشن کردنش شماره ی نگارو می گیرم !
یک بوق .... دو بوق .... سه بوق !!!
بالاخره جواب میده !
- بله ؟ - سلام نگار . – سلام !!! کجایی تو ؟ 3 ساعته منو اینجا کاشتی ؟! زیر پام علف سبز شد !!!
- یه اتفاقی افتاد الان نمی تونم بیام دنبالت ! خودت میری ؟! – چی شده ؟؟ الان کجایی؟!
- چرا اینطوری حرف می زنی ! – تصادف کردم . هیچی نشده . ماشینو می زارم خونه و از اونور میام .
- تصادف ؟؟؟! چرا مواظب نیستی اخه ؟! چیزیت نشد که ! – حالا میام بهت میگم چی شد . من سالمم فقط ماشین ... . – ماشین به درک ! خودت حالت خوبه ؟! – آره ! من هیچیم نشده .
- خدارو شکر خودت سالمی ! چرا مواظب نبودی دختر ! – حالا میام میگم چی شد ... خودت میری دیگه ؟!
- آره . از دست تو ! – کاری که نداری ؟ - نه فقط سریع بیا .
تماس قطع میشه ! گوشی رو داخل کیفم می زارم !
ایرانی بود این پسره ! از اون بدتر خواننده بود !!!
اما من واقعا حالم بد بود ! هیج جارو نمی دیدم ! حالا خوبه آدم پیاده تو خیابون نبود .. که اگه بود زیرش می گرفتم !
الان باید برم ماشینو بردارم ! قدم زنان این مسیرو طی می کنم ! بزارمش خونه ! این لباسامو عوض کنم و به کامران هم اطلاع بدم خودش بره ! اینم از امشب ! اون دختره هم که ایرونی بود !
ولی مثل اینکه دلش پر بود !!! اونم از مردا ... اخه هر چی فحش بلد بود نسبت داد به ماها ...
یه بادی می وزه . هوا چقدر سرد شده ! دستامو فرو می کنم تو جیب های شلوارم و سریع تر قدم بر می دارم !
بالاخره رسیدم ! بعد از خارج شدن از ماشین در پارکینگو باز می کنم و بعد برمی گردم تو و ماشینو به داخل پارکینگ می برم و بعد خاموشش می کنم ! بعد از خارج شدن از ماشین با باز کردن در عقب ساک کتاب هارو از روی صندلی بر می دارم ! و بعد از فعال کردن دزدگیر ماشینم به داخل خونه میرم !
درو که باز می کنم می بینم همه ی چراغ های خونه روشنه !
تند تند از طریق پله ها به اتاق خودم میرم ! در اتاقو باز می کنم و داخل میشم . کتاب هارو همینجوری رو تخت ول می کنم !
بر می گردم به طرف آینه از توش یه نگاه به خودم میندازم !
یه کم با موهام ور میرم ! همون لباس صبح تنمه !
دیگه دیر شد ! برم ! دوباره یه نگاه کوتاه به سر و صورتم میندازم ! و بعد از خارج شدن از اتاقم پله هارو یکی دو تا طی می کنم و خیلی سریع از خونه بیرون میام !
بالاخره به ماشینم می رسم ! سریع درو باز می کنم و میرم تو !
دستمو می زارم روی سوییچ و ماشینو روشن می کنم ! یه نگاه به بلوزم میندازم !
کاملا خونی شده . ماشین به حرکت در میاد .
یهو چشمم به گوشیم می افته ! کامران ! سریع موبایلو بر می دارم و به کامران زنگ می زنم !
بعد از چند بوق پی در پی صدای کامران از اونور خط میاد !
- هومن ؟! توی !!! کجایی ؟ - سلام . یه اتفاقی افتاده یه خورده دیر شد .
می پره وسط حرفم ! – چه اتفاقی ؟ چرا هر چقدر زنگ زدم جواب ندادی !؟ تو به چند ساعت میگی یه خورده ؟!
- تصادف کردم ! زنگ زدم که ….. ! دوباره تو حرفم می پره …
- تصادف !!!!! سالمی ؟! چیزی نشد که …. ؟ - حالا میام میگم .. ! زنگ زدم بگم من باید ماشینو بزارم خونه و بعد از اونور بیام دیر میشه تو خودت تنهایی برو الان .
- چرا مواظب نیستی اخه ؟!؟ - گفتم که میام برات توضیح میدم …
- پس تو برو خونه … من و رامین هم میاییم دنبالت . – باشه . فعلا خدافظ .
گوشیو روی صندلی کناری خودم می زارم .
چقدر خیابون خونه ی گلی اینا خلوته ! همه جا کاملا تاریک شده …. و سکوت عجیبی حکم فرماست .
کلا این محله خیلی خلوت و ساکته …
خونه های ویلایی قشنگ به فاصله ی کمی در کنار هم قرار گرفتن و در کناره های پیاده رو درخت های چناری وجود دارن .
صدای پارس کردن سگی به گوش می رسه . این صدا نوید دهنده ی نزدیک شدن به خونه ی گلی ایناست .
این سگشونه … یه سگ کوچولی پشمالو ! تند تر قدم بر می دارم .
و بالاخره می رسم ! الان درست مقابل خونه شون هستم . یه خونه ی ویلایی ! یه چیزی تو مایه ی خونه ی خودمون . دستمو می برم بالا و زنگو فشار میدم .
ماشینو نگاه کن ! چه ریختی شده !!! دختره دیوونه بود !!!
برم لباسمو عوض کنم که الان سر و کله ی کامران و رامین پیدا میشه .
از کنار ماشین عبور می کنم و به طرف در ورودی خونه میرم ! کلیدو از داخل جیب شلوارم بیرون میارم !
همین الان رسیدم خونه و ماشینو پارک کردم .
درو باز می کنم و وارد میشم ! چراغ های سالنو با فشار دادن کلید برق روشن می کنم !
به به ! با یه منظره ی خیلی خیلی قشنگ که آثار های هنری من و کامران هست رو به رو میشم ! تمام لباس ها روی زمین و مبل پخش و پلایه !
به طرف دستشویی میرم ! اول باید یه آبی به دست و صورتم بزنم !
خنکی آب روی پوست صورتم می شینه . بعد از خارج شدن از دستشویی یه نگاه به اطرافم میندازم !
اینقدر اینجا شلوغ پلوغ هست که من نمی دونم باید چه جوری یه لباس مناسبی پیدا کنم و …. !
شاید الان جوراب های کامرانو تو کابینت آشپزخونه بشه پیدا کرد ! یا لنگه کفش من روی میز ناهارخوری باشه ! چند هفته ست که همه ش برای کارای آلبوم پیش رامین میریم ! این هفته چند تا مصاحبه هم داشتیم!
فقط شب ها واسه خواب میاییم خونه ! واسه همین اینجا به این وضع در اومده واگرنه من و کامران پسر های خوب و مرتبی هستیم !!!
درمانده به دور و برم نگاه می کنم ! حالا من توی این بازار شام چه جوری باید یه لباسی چیزی پیدا کنم !
خدایا الان چند تا لباس اتو شده برام نازل کن !
به طرف اتاقم میرم و با خودم میگم : تو هم با این فکرای تو سرت !!!
این خونه ی تقریبا بزرگه ! یعنی واسه و کامران به قدر کافی جا هست !
یه خونه ی 4 نفره ! 3 تا اتاق داره که بوسیله ی 20 یا 25 پله از زمین جدا شده !
پله هارو می شمرم تا برسم بالا ! 26 تاست ! اتاق من اون وسطیه ست .
یه اتاق تقریبا 30 یا 40 متری با همه ی وسایل یک اتاق خواب . به طرف کمد لباسام میرم ! خدا کنه یه لباسی چیزی اینجا پیدا بشه !
در کمدو باز می کنم .... بله ! یه کت مشکی و یه بلوز مشکی . همینا خوبه !
چقدر اینجا شلوغه ..... به محض اینکه در باز شد بچه ها منو دیدن ریختن سرم !
بعد از هزار تا سوال و جواب که کجا بودی ! چرا دیر کردی ؟! و همچنین تبریک کریسمس از دستشون خلاص شدم ! حدود 10 تا خانواده ی ایرونی اینجان .
خانواده ی خودمون و خاله م اینا و نازنین اینا و اون یکی خاله م که هیچی .....
آقای عسگری یه نسبت خیلی دوری با پدرم داره ! حدود 15 سال پیش راهی آمریکا شدن .
یه دختر به نام روژین و یه پسر به نام روزبه داره .
روژین دختر خونگرم و مهربونیه همسن نگار هم هست و معماری خونده !
صورت قشنگی هم داره . چشم و ابروی مشکی با پوستی سبزه . در کل آدم باهاش زود جوش می خوره !
روزبه هم که یه پسر زلزله ست . یعنی از اوناست که مهمونی هارو گرم می کنه ! فوق العاده شوخ و با نمکه !
برخلاف خواهرش که صورت سبزه و چشمای تیره داره خودش سفیده و چشماش روشنه !
همسر آقای عسگری چند وقتیه که فوت کرده .
یکی دیگه از خانواده هایی که از قبل باهاشون اشنا شدم خانواده ی آقای مظفری هستن .
این آقا همکار پدرمه ! خانمش هم امشب اینجا نیست .
2 تا دختر دو قلو و یه پسر داره . این 2 قلو ها خیلی آرومن . همیشه یه گوشه می شینن و کم حرف می زنن .
ولی در کل بچه های خوبی هستن . این دو تا هیچ فرقی با هم ندارن . اصلا با هم مو نمی زنن .
هیچ وقت هم من نفهمیدم کدوم پرستویه و کدوم پریسا !؟! پوستشون سفیده و چشمای درشت قهوه ای رنگ دارن . در کل صورت با نمکی دارن . پوریا برخلاف 2 خواهر آرومش خیلی شیطونه . تو مهمونی ها پوریا و روزبه اگه با هم باشن که دیگه هیچی ...........
همه ش یه بلایی سر یکی میارن . من این خانواده هارو می شناسم .
چند نفر دیگه هم همین امشب باهاشون اشنا شدم .
پارمیدا و پارمیس دو تا خواهری که دوستای گلنوش هستن .
آقای عابدین و دخترش آتنا ! گویا چند ماهی بیشتر نمیشه که اینجا اومدن و مثل اینکه همسر آقای عابدین هم فوت کرده .
و همچنین خانم آرین . 2 تا پسر داره . بردیا و بنیامین . توی اولین نگاه زیاد به دلم ننشستن . آدم های جالبی به نظرم نمیان . اینام 3 ماه میشه که آمریکا هستن .
ما جوونا درست یه طرف از سالن نشستیم . من وسط نازنین و نگارم ... تمام جریان تصادف رو براشون تعریف کردم . البته نگفتم با کی تصادف کردم !
نگار : پس اینطور ! نازنین : خوب شد خودت چیزیت نشد ! نگار :آره واقعا خدارو شکر .
نازنین : حالا خوبه کسی رو زیر نگرفتی .. ! نگار : آره . راست میگی ...
نازنین : خوبه این یارو اتفاق خاصی واسش نیفتاد . نگار : وای .... راست میگه ها نهال !
من : وای دیوونه م کردین شما دو تا ! بسته دیگه ! هر دو می خندن !
من : مرگ ! حال و حوصله ندارما .... . نازنین : یعنی اینقدر سینا ...
نمی زارم بقیه ی حرفشو بزنه تند میگم : سینا بره بمیره ...
یه چند ثانیه با سکوت می گذره که با اومدن فکری تو سرم میگم : برام خیلی عجیبه مامان چرا سراغی ازم نگرفت !؟ همیشه وقتی دیر می کردم زنگ می زد و .... نگار میگه : بعد اینکه قطع کردی من بهش زنگ زدم و گفتم چی شده ! تازه بهت کلی زنگ زده بود اما گوشیت که خاموش بود ! الانم که اینجا شلوغه و ....
تو همین لحظه گلنوش به طرف ماها میاد و حرف نگار نصف و نیمه رها میشه . همه ی چشم ها به طرف اونه . مثل اینکه خبریه !
با صدای بلندی رو به همه میگه : اینم از مهمونای سورپرایز امشب .
سرمو به طرف نگار بر می گردونم و میگم : سورپرایز !
همهمه ای بین بچه ها و حتی پدر و مادر ها افتاده ! نازنین : حتما خواننده هستن .
نگار : تو از کجا می دونی ؟!
خواننده ! مهم نیست خواننده یا هر چیز دیگه ای باشه فقط پیر نباشه که هیچ حوصله ی پیر میرارو ندارم اصلا!
تو همین افکارم که یهو .... یهو چشمم ... چشمم به در ورودی می افته ! خدایا ! دارم درست می بینم !
این که ... این ... ! نازنین : نگفتم خواننده ان ! اینم از کامران و هومن ! آخه قبلا گلنوش گفته بود مهمونای سورپرایز امشب خواننده ان . نگار : بچه های خوبی هستن .
من که اصلا تو حال خودم نبودم ! این .... هومنه ...
بخشکه این شانس ! من باید همین امشب با سینا دعوا می گرفتم و بعدم تصادف با این آقای محترم و حالام تو این مهمونی ... ! نه !!!!!!! حالا چیکار کنم ؟!
یعنی چی چیکار کنم ؟! نمی دونم ! هیچی نمی دونم ... نگار و نازنین هر دو از سکوت ناگهانی من متعجب شدن! به همین خاطر به طرز به خصوصی نگام می کنن !
نازنین : چرا تو یهو ساکت شدی ؟! من : چیزی باید بگم مگه ؟!
چند دقیقه بعد از عوض کردن لباسم کامران و رامین رسیدن . کل ماجرارو تو ماشین براشون تعریف کردم .
حتی اینکه اون دختره ایرانی بود ! الان خونه ی گلنوش اینا هستیم .
چقدر اینجا شلوغ و پلوغه ! پر از دختر و پسرهای جوون ! گلنوش تک تک همه رو معرفی می کنه !
ای خدا ! حالا چیکار کنم ؟! یعنی الان با من چطور برخورد می کنه !!! وای !! عجب شانس گندی دارم من !
پدر و مادرها هم به کنار ما جوون ها میان ! بچه ها همه خوشحالن . همه یه شور و حال عجیبی دارن .
کامران و هومن هم به گرمی از همه استقبال می کنن ! چند قدمی با ما فاصله دارن ! نفر بعدی ما هستیم .
خودمو آماده می کنم . برای همه چیز !!! یه نفرم کنارشونه . قیافه ش برام آشناست .... اما هر چقدر فکر می کنم چیزی یادم نمیاد !
تا الان که همه چیز خوب پیش رفته ! جمع گرمه ! همه ایرونی هستن ! همه ش دارن میگن و می خندن !
اینام نفرات آخری هستن که ما باید باهاشون آشنا بشیم !
3 تا دختر هستن . اااا !!! این .... این وسطی ............ !!!!!!!!
لعنت به این شانس گند من ! لعنت به سینا ! داشتن می اومدن طرف ما یهو ماهارو نگاه کرد و منو .... منو دید !
با یه حالتی داره نگام می کنه ! نمی دونم اسم این حالت خاص چیه ! گلی هم داره ماهارو معرفی می کنه !
گلنوش : خب اینم نهال ! دختر خاله ی کوچولوی بنده ! کوچیک ترین عضو خانواده ی مادری . یادتون باشه وقتی دارین باهاش حرف می زنین حداقل توی هر جمله از واژه ی کوچولو استفاده کنین . چون بهش حساسیت داره !
همگی می خندن .... اما من هیچ جوابی نمیدم !!!
نهال ! پس این همون نهال دختر خاله ی گلنوشه ! این دو تا خواهر ! نگار و نهال ! همونایی که ازشون می گفت !
چه بلایی امشب سر من آورد این نهال !
چه جوری نگام می کنه !! اینجوری نگام نکناااا ..... هنوز یادم نرفته چه جوری باهام حرف زدی ...
مگه چه جوری باهات حرف زد !؟ تو شروع کردی !!!
گلی : ببینم نهال جان تو امروز حالت خوبه ؟! امکان نداره به این یه چی بگیم و جوابی نده ! به چی داری نگاه می کنی !؟ مسیر نگامو عوض می کنم و اینبار به گلی چشم می دوزم و میگم : حالا یه شب من خواستم آروم باشه اگه شما گذاشتین ! نازی : خدارو شکر سالمی ! کم کم داشتم نگرانت می شدم ! یه اخمی برای نازنین می کنم !
ببین امشب با من چیکار کردی !!!
هومن فقط نگام می کنه ! با یه حالتی مثل عصبانیت . یعنی ممکنه الان بگه چه اتفاقی بین من و اون افتاد !
بالاخره دستشو به طرفم میاره و میگه : از آشنایی با شما .... خوشبختم .
با کمی مکث جوابشو میدم : منم همینطور !
یعنی امکان داره حرف از تصادف بزنه و بعد کامران دستشو به طرفم میاره .
این یارو که کنارشونه رو هم شناختم . رامین زمانی آهنگسازشون .
یه نگاه به خواهرش نگار میندازم ! چقدر تفاوت بین دو تا خواهر می تونه وجود داشته باشه !
این چشم و ابرو مشکی شرقی و اون اینقدر بور !
قیافه ی این نگار برام یه نمه آشناست اما نمی دونم که کجا دیدمش !
الان دیگه با همه آشنا شدیم . امشب واقعا چه شبی شده ها !
باهاش تصادف کردم و حالا دیدمش !
من و نازنین همون سر جای خودمون می شینیم ! خدمتکارها مشغول پذیرایی هستن !
کامران و هومن گلنوش و چند تا از بچه های دیگه کمی با فاصله از ما روی تعدادی مبل در سمت چپ ما نشستن. البته همین چند دقیقه پیش نگار هم به جمعشون پیوست .
در حال ور رفتن با گوشیم هستم که نازی میگه : آرزوی شب کریسمست چی بود ؟! – از بابانوئل واسه تو شوهر خواستم . – منم واسه تو یه عقل درست و حسابی خواستم . – بهتر نبود این آرزو رو برای خودت می کردی ! – نهال ! بیا بریم پیش نگار اینا . – همینجا نشستیم دیگه ... اینجا چه فرقی با اونجا داره ! – بابا من حوصله م سر میره .... تو که هیچی نمیگی ! خیلی ساکتی امشب ! – چی باید بگم مثلا ؟!اگه می خوای خودت برو ! – من بدون تو هیچ جا نمیرم ! – نه بابا ! – راست میگم . – آره یکی تو راست میگی و یکی چوپان دروغگو ! – نهال ! یه چی بگم ؟! – این همه دری وری گفتی اجازه نگرفتی حالا داری ... هنوز سرم به گوشیم گرمه و چشمم به موبایلمه که نازنین میگه : یه لحظه اون گوشی قراضه تو ول کن ! یه حرفش اعتنایی نمی کنم و میگم : بگو تو ! چی می خواستی بگی . اینبار با دستش صورتمو به طرف خودش بر می گردونه و ادامه میده : این قلب عاشقو دریاب ! دوباره سرمو به طرف گوشیم بر می گردونم و میگم : هان ! این قلب عاشق دیگه چیه ؟! – یه قلب عاشق و دلخسته که به تو دل بسته ! – این قلب عاشق خیلی خیلی بیخود کرده که به من دل بسته ! – نهال تورو خدا یه لحظه این رو به روتو نگاه کن ! بی وفا فقط یه نگاه بهش بنداز !
- نازنین باز چرت و پرتات شروع شد ! – نهال ! یه سوال ازت بپرسم !؟ - ای بابا ! چقدر اجازه می گیری ! بگو. – خدا چرا چشمای تورو این شکلی آفریده ؟! – نازنین ! حالا من از تو یه سوال بپرسم ! نازنین می خنده و میگه : بگو . – ببینم تو تا حالا یه حرف درست و حسابی تو عمرت زدی ؟! - راست میگم ! حتما واسه اینکه بقیه رو دیوونه کنی ! – برو بابا . – اون از سینا و 600 نفر دیگه که گرفتار تو شدن حالا چند نفرم روش !
- اونوقت کیا ؟!
این نازنین همیشه چرت و پرت می گفت ! حالام داره اسم تمام پسرهای مهمونی رو لیست می کنه واسم !!!
از شنیدن اسم آخری که به زبون میاره نمی تونم خودمو کنترل کنم و با صدای بلند شروع به خنده می کنم !
آخه ...... آخه میگه .... آقای عابدین !!!!!
میون خنده بهش میگم : حتما منظورت از عاشق دل خسته و ... این بود ؟؟؟ به این پیرمرد بیچاره هم رحم نمی کنی ! – خب اینم دل داره !
تو همین لحظه چشمم به آقای عابدین می افته که .... بی حرکت به ما نگاه می کنه !
با خنده میگم : حالا عشق کدوم اینا بیشتره ؟!
- این جوونارو ول کن . خامن . ممکنه دوباره هوایی بشن . این عابدینو بچسب که دیگه آب داره از لب و لوچه ش جاری میشه ! – خاک بر اون سرت نازنین ! – خب راست میگم ... این جوونا دور و برشون پر دختره ولی این عابدین پولداره پس فردا که سرشو گذاشت زمین و مرد تمام ثروتش به تو می رسه ! البته باید بهت بگم روز بعد از ازدواج اونقدر باید از خودت ادا و اصول در بیاری که این آتنای ور پریده رو از خونه بیرون کنه و بعد تمام ثروتشو به نام تو کنه ...
اما اینی که من دارم می بینم تا ماهارو نکشه خودش نمی میره که ...
وقتی این آتنارو بیرون کرد و پول و ملانش هم مال تو شد روز بعدش زهر تو غذاش می ریزی و می کشیش ... تموم میشه تو می مونی و یه عالمه پول !
دارم غش می کنم از خنده دیگه ! یکسره داره حرف می زنه ! واسه خودش می بره و می دوزه و بعد میده من بپوشم !
دوباره چشمم به آقای عابدین می افته که خیره نگام می کنه ! لبخندی می زنم و اونم با لبخند جوابمو میده !
نازنین محکم تو پهلوم می کوبونه و میگه : چقدر به هم میایین ! – تو هم یه دقیقه بیکار نشین .
- چی می شد خدا یه جفت از این چشم ها به من می داد ... خب پسر مردم در برابر این همه زیبایی یکجا خلع سلاح میشه ... ! – کدوم زیبایی ؟ - خودتو لوس نکن .
در همین لحظه چشمم به گلنوش می افته که با صدای بلند رو به ما میگه : چیه ! شما دو تا چرا تنهایی اون گوشه نشستین ؟! پاشین بیایین اینجا !
یه نگاه به نازنین می کنم اصلا دلم نمی خواد برم تو اون جمع و نگام به اون پسره بیفته !
حالا بزار سینا پاش به اینجا برسه ... یه بلایی ... مثلا می خوای چیکار کنی ؟!
نازنین : پاشو بریم . چرا ماتت برده ؟! از روی کاناپه بلند میشم و به همراه نازی به سمتی که بچه ها هستن میرم .
با این حرف گلی اون نهال و دوستش بلند شدن و به این طرف اومدن ! و حالا هم نهال درست مقابل من می شینه.
واقعا چه شانسی دارما .... این پسره ی چابلوس احمق با اون نگاه مسخره ش بلند شد و جاشو به من داد ! بردیارو می گم . منم مجبورا نشستم . اونم کجا ... درست مقابل آقا هومن !
یکی از بچه ها که اسمش روزبه ست مشغول حرف زدنه ... و خیلی هم شوخه .
نگام به نگار می افته ... چقدر آشناست ! آروم به کامران میگم : کامران ما قبلا این دختره رو یه جا ندیدیم ؟! کامران : به نظر منم خیلی آشناست .... رامین : بابا این همونیه که واسه فیلمبرداری فدای سرت باهاش صحبت کردین و وقت نداشت . کامران : آره . راست میگیا ... تازه یادم اومد .
این نگار هم که به سلامتی آشنا در اومد ...
این روزبه باز معرکه گرفته ... همیشه جک هاش به نظرم با مزه میاد اما امشب که بی حوصله م اصلا حواسم به حرف های اون نیست . باعث و بانیش سیناست . تو فکرم که چشمم به نگار می افته . در حال حرف زدن با کامرانه .
نگار : می خواستم بهتون بگم اما احتمال می دادم از یاد برده باشین . هومن : ما یکبار فقط عکستونو دیدیم و تلفنی حرف زدیم .... .
گلنوش که دقیقه ای از کنار ما رفته بود و حالا برگشته با دیدن صحبت های اینا میگه : قضیه از چه قراره ؟!
راستش خودمم چیزی نفهمیده بودم ... !
رامین : نگار خانم همونی شخصی هست که برای فیلمبرداری فدای سرت به بچه ها معرفی شده بود .
نگار : اون مدت سرم شلوغ بود ... که قبول نکردم .
ای بابا ! بد شانسی پشت بدشانسی ! حالا اینام آشنا در اومدن واسه من !!!!
گلی : پس شما با هم اشنایین .
بعد از این صحبت ها بحث تازه ای آغاز میشه ... بحثی راجع به ایران !
هر کسی نظر خودشو عنوان می کنه ... یکی میگه : آدم تو ایران آزادی نداره و از هزاران چیز بی نصیبه ... یکی میگه : اینجا غربت هست و خیلی بده و ....
تو این بین آتنا حرف های خیلی قشنگی می زنه ... مثل اینکه از اومدن به آمریکا اصلا راضی نیست و خیلی هم دل تنگ ایران شده .... من فقط گوش میدم و حتی یک کلمه هم حرف نمی زنم ...
همیشه وقتی اسم ایران یه گوشم می خوره یه حس خاصی به دست میده ....
چندین سال میشه که به ایران نرفتم ....
هر وقت هم که می خوام برم یه مشکلی پیش میاد و ...
تو همین بحث ها هستیم که .... یکی از خدمه ها با اشاره ای به گلی می فهمونه شام حاضره .
یه سالن بزرگ و تعدادی میز که با انواع و اقسام غذاهای خوشمزه ی ایرونی تزیین شده .
من و رامین و کامران و گلنوش و آتنا ( یکی از همون اشخاصی که امشب باهاشون اشنا شدم )
سر یک میز هستیم . تا اینکه نگار و نهال و دوستش ( نازنین ) به سمت میز ما میان . اونا هم به جمع ما می پیوندن .
خب الان دیگه همه مشغول شام خوردنن و همه ساکتن .
من یه لحظه به نهال که اینبار هم روی به روی من نشسته نگاه می کنم !
هیچی نمی خوره ... فقط با غذاش بازی می کنه ...
گلنوش : نهال جون چرا چیزی نمی خوری آخه ؟!
گلنوش همه ش واسه نهال غذا می کشه . نهال : اشتها ندارم عزیزم . همین کافیه . گلنوش که دوباره داره براش غذا می ریزه میگه : تو که هر وقت غذای ایرونی داشته باشیم از سر میز بلند نمیشی حالا چرا اینقدر تعارف می کنی !!!
از دست این گلی ! بشقاب پر پر شده .... من همون چند تا قاشق رو به زور خوردم ... چه برسه به این ... .
سالن خلوت تر شده . من و چند نفر دیگه موندیم .
حالا من این همه غذارو چه جوری بخورم ؟! سر این میز هم فقط من موندم و هومن !
خدایا ! چرا من و این همه ش اینجوری با هم رو به رو میشیم !
من همیشه که می خوام غذا بخورم داخل بشقاب چیزی باقی نمی زارم ...
یعنی بشقاب کاملا تمیز میشه ! ولی الان مجبورم این غذاهارو .... ! با اینکه غذای خیلی خوشمزه ای هست ولی من اشتهام کوره !!!
این نهال معذرت خواهی کرد ولی من گذاشتم و رفتم .... الان چی بهش بدهکارم ....
منظورت چیه ؟! یعنی منم برم بگم ببخشید و .... !
اون بد حرف زد اون مقصر بود ....
هر چقدر هم بد حرف زده باشه معذرت خواهی شو کرد ....
اگه بنا بر بد حرف زدنه منم چنان باهاش خوب حرف نزدم !
پس یعنی یه معذرت خواهی بهش بدهکارم !
آخرین قاشق غذارو داخل دهنم می زارم و با چند بار جویدن به زحمت قورتش میدم ....
لیوان آبو از کنار بشقابم روی میز بر می دارم ! بعد از سر کشیدن آب یه نگاه به غذاهای باقی مونده میندازم و تو دلم میگم : از دست این گلنوش !!!
از روی صندلی بلند میشم و می خوام به طرف دری که این سالن رو با سالن پذیرایی مرتبط می کنه برم ... دارم از کنار میز عبور می کنم که .... که ناگهان صدای هومنو می شنوم !
- بمون .....
چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ بمونننننن ! چیکار داره یعنی !!!
به طرفش بر می گردم ! مستقیم تو چشام نگاه می کنه و لب باز می کنه و آروم میگه : بابت رفتارم عذر می خوام !!!!!
اینم از داستان . خب من یه صحبتی هم با رویای نازنین داشتم .... نیلو جون دوست تورو میگم .
رویای عزیز نمی دونم چی شد ولی من توی تابستون خیلی عوض شدم و از خیلی ها فاصله گرفتم و به خیلی هام نزدیک شدم .... متاسفانه از نیلوفر خیلی دور شدم و همچنین از تو ........ ! نمی دونم یهو چی شد اما خب .... اینجوری شد ..... اگر از دست من ناراحتی عزیزم منو ببخش خود نیلوفر می دونه یهویی ازش فاصله گرفتم و ..... الان چند مدت میشه که دوباره مثل قبل شدیم . البته مثل قبل که نه ولی .... در هر حال اگر ناراحتی از دست من .... منو ببخش عزیزم .
من یه نظر سنجی اینجا می زارم ... دوست دارم شرکت کنین و از نظراتون آگاه بشم . خیلی ممنون میشم . ![]()
روز پدر هم به همه ی پدر های گل دنیا تبریک میگم ![]()
![]()
و همچنین به پدر عزیز خودم که فعلا ازش دورم
و امیدوارم هر چه زودتر برگرده
روزت مبارک پدر عزیز
راستی یادتون باشه من یکشنبه آپ می کنم . حالام دیگه برم ...
خیلی دوستتون دارم ... به امید اینکه آلبوم جدید کامران و هومن عزیز بیاد و شاهد گل کردن دوباره ی کامران و هومن ماه باشیم .... من رفتم .... قربون همگی ....
خدافظ .