اول یه معذرت خواهییییییییییییییی
بابا به خدا تقصیری ندارم بازم مهمون اومدن ...
تازه شم زدن کیبوردو خراب کردن ... ![]()
الان رفتم یکی دیگه خریدم
به خدا نوشته بودم آپ کنم ...
در هر حال خودم می دونم یه جور باید جبرانش کنم
داستان باید به یه جاهایی برسه .... امشب حدود ۱ ساعت فقط داشتم به بقیه ش فکر می کردم
می خوام اشکتونو در بیارم ![]()
شوخی کردم ولی خب ....
بقیه شو نمیگم که تو کفش بمونین
خودتون می فهمین بعد
امروزم با یه عکس و مطلب اومدم ... یه عکس کامران و هومن ماه هست . بچه ها من روی عکس اسمی از خودم نمی نویسم دیگه بعضی ها سوء استفاده نکین خب ... یه اسمی بیارین ازم
خب پر حرفی بسته .... راستی از نظراتونم ممنون
فاطمه جون من اون نیلوفر نیستم آدرسش تو پیوندهام هست می تونی بری ![]()
بابت آنیتا هم خیلی خوشحالم
خدارو شکر حالش خوب شد ![]()
اول بریم سر عکس کامران و هومن خودمون
ذکر منبع یادتون نره ها
با تشکر از نازنین جون بابت این عکس

حالا سراغ شعرا میریم .... ![]()
نه میتونم از نگات چشم بردارم
پشت یخبندون عشق تو بمیرم
نه میتونم به نگات چشم بدوزم
میون شعله ی عشق تو بسوزم
پس چه کار کنم با چشمات
که منو دیوونه کرده
با تو لحظه هام جهنم
بی تو یخبندونه سرده
پس چه کار کنم با این دل
که بهونتو میگیره
منو هل میده تو آتیش
که تو یخبندون نمیره .... ؟؟؟!!

براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود
تا شب ها خواب به چشمان من نيايد .....
گمان مي كردم
لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است
كه به همان زودي كه مي آيد٬ مي رود
كه روزي به آينه خيره شدم
! و تو را در آن ديدم
كار از كار گذشته بود ........
براي اينكه تنهايم نگذاري
چه سخت غرورم را شكستم
چشمان نمناكم را به تو نشان دادم
ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي
اين اشكها به حساب نمي آيد
رفتي و تنهايم گذاشتي
چه راحت دلم را شکستیییی .......
از خواب مي پرم
چيزي يادم نمي آيد
فقط از چشمان خيسم مي فهمم كه خواب تو را مي ديده ام
اي كاش در كنارم بودي
تا همانگونه كه دلم را شكستي
سكوت تنهاييم را نيز بشكني
كنار پنجره مي روم
آسمان بر خلاف دل ابريم صاف است
مانند هر شب ستاره ها را مي شمارم
يكي كم است ........
شايد امشب هم در جايي كسي مانند من ستاره بختش را به بهاي دل شكسته اي داده است ....

تقديم به تو كه هرگز نيافتمت
به دنبالت مى گردم
اى گمشده ى روزها و شب هاى من
نيستى ...
كاش بودى تا سر بر شانه ات مى گذاشتم
تا مى گريستم از دست دنياى بى وفا
كه مرا اين گونه كرد
كاش مى يافتمت
كاش چشمانم را مى بستم و مى گشودم
و تو را احساس مى كردم
حال كه نيستى هر جا كه هستى
خوش باشى ....

باز دو تا چشم منتظر خيره شدن به آسمون
دنبال اون ستاره كه بدون نام و نشون
پيش غم تنهاييام ستاره ها چقدر كم اند
از سر دلخوشی دارن به همه چشمك ميزنند
غافل از اينكه اين پايين قلبی اسير ماتمه
حسرت و غصه هاى اون قدر تموم عالمه
شيشه صبروحوصله اش شكسته با سنگ عذاب
روزاى شاد و رنگيش هم يه سر شده تاروخراب
ديگه نمونده دلخوشی واسه دل اسير غم
مهم اسير بودنشه فرق نداره زياد يا كم
فكر ميكنی نبودنت كم درديه نه به خدا
تحملش سخته واسم تحمل جداييها
نمی دونم كه آسمون ابريه يا دو چشم من
نميذارن ببينمت ستاره قشنگ من
حالام نه آرومه دلم نه خواب به چشمونم مياد
دلم داره داد ميزنه ميگه فقط تورو ميخواد
چی بهش بگم آروم بشه دست از سر من برداره
.چی ميشه گفت به قلبی كه براى تو بی قراره؟؟.
باز هم تا نزديك سحر ستاره ها رو ميشمرم
.تو آخرين ستاره اى كه دل به عشقش ميسپرم.
ميخوام يه چيزى رو بگم دلم ميخواد خوب بدونی
دنيام اگه تموم بشه بازم تو قلبم می مونی

بچه ها این شعر پایینی یکی از شعر های مریم حیدرزاده ست . یکی از فن های کامران و هومن که داستان سوگندو خونده بود بهم گفته بود که این شعر خیلی به داستانت میاد . الان این پایین می زارمش .... . آخییییی سوگندددد
عصر اون روز زیر بارونو بهم برگردون ![]()
بوسه ی زنگ تابستونو بهم برگردون ![]()
تو زمستون دست قلبت منو آتیش می زد ![]()
کرسی داغ زمستونو بهم برگردون![]()
توی تالار مه اون شب پاییزی نرم ![]()
بازی لیلی و مجنونو بهم برگردون![]()
توی فال افتاده بود عاشقمی یادت میاد ![]()
فال راست توی فنجونو بهم برگردون ![]()
موهامو ریخته بودم دور نگاهت یادته ![]()
عکسا و موی پریشونو بهم برگردون![]()
تو حیاط زیر درخت کنار حوض ماهیا ![]()
خاطرات لب ایوونو بهم برگردون![]()
من می خوام با تو باشم فرقی نداره چه جوری![]()
تو بمون با این کارات جونو بهم برگردون![]()
با نگات باز بیا آتیش بسوزون توی دلم ![]()
![]()
برق اون چشمای شیطونو بهم برگردون![]()
![]()
حرفای مثل عسل شعرای مثل مروارید ![]()
دعاهای زیر ناودونو بهم برگردون![]()
می دونی ما تو خیال به خیلی جاها رسیدیم ![]()
لااقل آینه و شمعدونو بهم برگردون![]()
یادته اسم تورو با خون نوشتم رو دیوار![]()
نامه هامو نمی خوام خونو بهم برگردون![]()
دو تا گلدون یادته دادیم به هم تا ته عمر ![]()
یه کم عادل باش و گلدونو بهم برگردون![]()
دلمو بردی کجا راس بگو من چش می زارم ![]()
برو خونه برو بیرونو بهم برگردون![]()
حرف و قولات چی میشه؟ یعنی فراموشش کنم؟![]()
پس تو هم قولای پنهونو بهم برگردون![]()
دل من واسه خودش دار و درخت و گلی داشت
تو سوزوندیش دل ویرونو بهم برگردون![]()
من می خوام برم به یه جزیره به یه جای دور
اجازه م دست توا ... اونو بهم برگردون ![]()
بچه ها قشنگ بود نه ؟؟!
حتما نظرتونو در مورد اینکه از این شعرا و از این عکسا بزارم بگین ![]()
داستان امروزو بخونیم حالا
رنگ آبی : هومن . رنگ قرمز : نهال
---------------------------------
چیزی برای گفتن ندارم جواب من فقط یه نگاه کوتاهه !
یه نگاه گذرا به سر تا پاش و بعد
سریع بر می گردم و به طرف در خروجی میرم و از سالن میرم بیرون .
چرا اینجوری باهاش برخورد کردم ؟! خب چیکار باید می کردم ! وقتی گفت معذرت می خوام می پریدم بغلش و ماچش می کردم !!!؟؟
طلب داری ازش مگه!؟ طلب چیه دیگه .... حال و حوصله ی این پسرارو ندارم حالا چه سیناش چه هومنش ....
حال و حوصله ی خودمم ندارم الان ... !
خب یه چیزی بهش می گفتم ..
مثلا چی باید می گفتم !؟ ببخشید یه امضا میدین ؟!
تو هم با این افکار بی مزه ت ....
کنار آتنا ( دختر آقای عابدین ) می شینم .
اینم از نهال خانم ! جواب خودمو بهم برگردوند .... به نظرم دختر مغروری میاد ! طرز نگاه کردنش یه جوریه ... اصلا خودشم یه جوریه ... چه جوری ؟ من چه بدونم .... در کل هیچ ازش خوشم نمیاد ...
مگه تو می خوای بپسندیش ؟! باید خوشت بیاد !؟
هومن خیلی با نمکی واقعا .... !
در هر حال این هر جوریه به من هیچ ربطی نداره ...
از روی صندلی بلند میشم و از سالن خارج میشم .
با ورود به سالن پذیرایی دوباره بچه هارو می بینم که همون جای قبلی جمع شدن و در حال حرف زدن هستن !
نمی دونم امشب چمه که اصلا حال و حوصله ندارم .... خسته م .... ! واسه چی خسته ؟ چیکار کردی که خسته ای ؟! کوه کندی ؟ خسته که نیستم ...
در هر صورت دوست دارم زود برگردم خونه ! اون از غذا خوردنت این از حالت !!!
یعنی علتش سیناست ؟! واسه چی باید بابت اون ناراحت باشی ؟ واسه چی نداره که ..... این چه سوالیه آخه!!!
با اون کاراش که الهی خبر مرگش برام بیاد ... چرا نفرین می کنی ؟!
بایدم نفرینش کرد ... پسره ی دیوونه .... اعصابمو خط خطی کرد ... حالا نباید بی حوصله باشم ؟
یه حالی بهش بدم که دور هر چی دختره خط بکشه ..... حالیش می کنم ... !
در کنار کامران نشستم و به صحبت های رامین گوش میدم .
راجع به یکی از کاراش داره حرف می زنه . یکی از آهنگ هایی که واسه یکی از خواننده ها ساخته و حسابی گل کرده .
توی افکار خودم غرقم که چشمم به آتنا می افته که خیلی ساکته .
برای چی اینقدر آرومه ؟ از اول تا حالا شاید 10 تا جمله بیشتر نگفته باشه ...
فقط زمانی که بحث راجع به ایران بود یه چیزایی گفت و بعد دوباره سکوتشو آغاز کرد !
نه که من خودم شلوغم همیشه از آدم های آروم و بی سر و صدا خوشم میاد ... البته اطرافیانم میگن شلوغی و اینا ولی از نظر خودم معمولی هستم شیطونی سر جاش آرومی هم سر جاش ... !
این عادت از بچگی تو سرم هست که همیشه با کسایی دوست میشم که خیلی ساکتن ....
البته این در مورد نازنین
( که یکی مثل خودمه ) صدق نمی کنه !
الان هم خیلی از این آتنا خوشم اومده ... نمی دونم چرا ولی برای من آدمای آروم و ساکت مرموز به نظر می رسن ... ! آتنا به نظرم دختر خوب و جالبیه ... دلم می خواد یه کم باهاش حرف بزنم .... اصلا باهاش آشنا بشم ... . به همین منظور تصمیم می گیرم سر صحبتو یه جور باز کنم ! اولین جمله ای که به ذهنم می رسه به زبون میارم !
- شما درس می خونین ؟ با شنیدن حرف من یهو بر می گرده و نگام می کنه ! اما چیزی نمیگه ... .
چند ثانیه ای صبر می کنم که بالاخره لب باز می کنه و آروم جواب میده .
- بله ! – چه رشته ای ؟ - دندون پزشکی . – چه خوب ... – کجاش خوبه ؟ - اگه خوب نیست چرا دارین می خونینش ؟ - من از بچگی خون می دیدم سکته می کردم نمی دونم الان چطور دارم درسی می خونم که ..... . – اینا که به مرور زمان عادی میشه ! - نمی دونم ... در هر حال از چیزی که خوشم نمیاد پزشکیه .... . – بعد چطور دارین می خونینش؟ یه نگاه بهم میندازه و چیزی نمیگه .... .
هیچی نمیگم تا خودش به حرف بیاد ... . نمی دونم چرا اما یه حسی به من میگه خودش به طرفت میاد .... .
در هر حال سکوت می کنم تا اینبار اون شروع کنه .
چند ثانیه بیشتر نمی گذره که شروع می کنه به حرف زدن ... .
- راستش پدرم همیشه دوست داشته تو کشورهای مثل آمریکا درس بخونه اما هیچ وقت نتونست ... .
- چه جالب !!! یعنی شما دارین آرزوی پدرتونو برآورده می کنین ؟- درسته . – پس معلومه خیلی دوسش دارین.
- من توی این دنیا فقط پدرمو دارم . یه لحظه حواسم پرته از دهنم یه چیزی در میره که ... .
- مادرتون فوت کردن ؟ یهو نگام می کنه ... غمی تو چشاش موج می زنه ... نباید اینو می گفتم من که دیگه می دونستم مرده دیگه چرا پرسیدم ... !!! حتما از یادآوری مادرش ناراحت شده ! خیلی آروم میگه : آره فوت کرده ... .
بغض کرده ... لعنت به من که سوال نا به جایی پرسیدم و این بیچاره رو ناراحت کردم ... .
بهش میگم : ببخشید . – بابت چی ؟ - بابت اینکه سوال نا مربوطی پرسیدم . – نه ! اشکالی نداره . همیشه وقتی یکی اسم مادرمو میاره من چشام پر اشک میشه هنوز هم بعد اون همه سال نتونستم فراموشش کنم .
یعنی نمی تونم فراموشش کنم ... اصلا فراموش کردنی نیست ! خیلی دوسش داشتم خیلی .... همه ی جونم به اون وابسته بود ... .
آخیییییییییییی ..... . بیچاره ! ببین طفلی چقدر سختی کشیده ! خب مادرش بود ...
بزرگش کرده بود ... اینم تک بچه بوده ... حتما وقتی کوچیک بوده مادرش فوت کرده چون داره میگه بعد از این همه سال .... !
- واقعا متاسفم . - نمی دونم پدرم اینجا دنبال چیه !!! اصلا از اینجا خوشم نمیاد ... همیشه وقتی که بچه بودم به پدرم می گفتم آرزومه برم آمریکا و فلان و فلان . ولی الان پشیمونم اینجا فقط برای مسافرت خوبه ولی برای زندگی ... .حتما پدرم با خودش گفته دارم آرزوشو برآورده می کنم ولی نمی دونست اینجا من بیشتر .... . نمی دونم اگر بنا بر درس خوندن بود همون ایران می خوندم چرا اینجا ؟!؟4 ماه بیشتر نمیشه اومدیم اما قد یه دنیا دلم برای ایران تنگ شده ! من خیلی تنهام ... .- ایران! هر وقت یکی میگه ایران یه حس خاصی بهم دست میده ... .- چه حسی؟!- نمی دونم چه اسمی میشه روش گذاشت .
چند لحظه ای ساکت میشم و به ایران فکر می کنم .
به کشورم ! کشوری که بهش متعلقم ولی برام غریبه .... آخه هیچ خاطره ای ازش ندارم ... ولی آشنا هم هست چون متعلق به این آب و خاک هستم ... .
- تا حالا نخواستی بری ایران ؟- راستش تا حالا هر بار تصمیم گرفتم برم یه اتفاقی می افته .
- دور و بر من خیلی خلوته .... خیلی تنهام . بیشتر از اونچه که بخوای فکرشو بکنی ... توی دانشگامون ایرانی زیاده اما با هیچ کدومشون تا حالا نتونستم ارتباط برقرار بکنم ... راستش همه شون یه مشت دختر و پسر جلف و سبکن که بار رنگ کردن موهاشون و هزار تا کار دیگه می خوان انکار کنن ایرونی هستن .... ایرونی که کشورشو ترک کنه دیگه خودشو هویتشو فراموش می کنه ! - کی گفته همه ی ایرونی های اینورآب اینجور که تو میگی هستن !؟ توی همین مهمونی نگاه کن . همه ی خانواده های خوب! این دلیل نمیشه که آدم از کشورش بره یه جا دیگه به خاطر غربت و هزار تا چیز دیگه سریع خودشو گم کنه ..... داریم خانواده ی ایرونی 30 ساله اینجا زندگی می کنن ولی اینقدر خوب هستن و تمام بچه هاشون با اینکه اینجا به دنیا اومدن تربیت کاملا ایرونی دارن .... این دلیل نمیشه که حالا هر ایرونی بره موهاشو طلایی کنه می خواد هویت خودشو پنهون کنه .... زیبایی یکی از دلیلاشه ! همه که اینطور نیستن .... خب بین غرب و شرق یه دنیا فاصله ست و غرب خیلی تاثیر گذار هم هست ولی نمیشه که همه یه جور باشن .... تاثیر روی افراد متفاوته .... توی هر جمعیتی یه نفر پیدا میشه دزد و دروغگو و ... یه نفر پیدا میشه پاک و صادق ! تو نباید اینجوری فکر کنی . توی هر جایی آدم های مختلفی هستن ... .
سکوت می کنم تا به حرفام کمی فکر کنه .... ! به نظر من خودش مقصره ... حتما شرایط زندگیش باعث شده طرز فکرش اینجوری بشه و ... ! حالا ببین چه زندگی داشته ... !
دقایقی به آرامش می گذره که به حرف میاد .... . خیلی دوست دارم بدونم چه جوابی به من میده ولی اون در کمال تعجب میگه : تو هم درس می خونی؟- آره.- چی می خونی؟- روانشناسی.- چه جالب !!! من از بچگی عاشق این رشته بودم اما پدرم نزاشت برم و ... . – زندگی همیشه بر وقف مراد نیست . گاهی اوقات اون چیزی که می خوای نمیشه . – تو اینجا چه جوری دوام آوردی؟- خب من تا به خودم اومدم هزار نفر دیدم که انگلیسی حرف می زدن هزار تا غذای غیر ایرونی دیدم و .... همه چیز برام به نوع دیگه ای وجود داشت . یه نوعی متفاوت با ایران.- چند سالت بود اینجا اومدی؟- 3 یا 4 . دقیق نمی دونم .- خب پس به اینجا عادت کردی ! به خاطر چی اومدین؟- به خاطر کار مادرم. تو چند سالته ؟
- 23 . تو چی ؟- من 21 .- چقدر ظاهرت شرقیه . در جواب لبخندی می زنم و میگم : همه اینو میگن .
- خیلی خوبه که موهاتو رنگ نکردی و .... .
وسط حرفش می پرم و میگم : راستش من از اینکه برم موهامو رنگ کنم متنفرم ! نمی دونم چرا اما همیشه دوست دارم موهام همین رنگ باشه . – خوبه . پس ظاهر ایرونی تو دوست داری.
چیزی نمیگم و کمی به صورتش نگاه می کنم .
صورتش کشیده ست . رنگ پوستشم سفیده و چشماش نه درشته نه ریز. رنگ چشاشم سبز تیره ست مایل به قهوه ای سوخته . موهاشم خرمایی مایل به قهوه ای . نه کوتاهه نه بلنده .
روی هم رفته چهره ی تو دل برو و با نمکی داره .
بعد از دقایقی که بدون حرف سپری شدن میگه : من که اول خواهرتو دیدم اصلا فکر نمی کردم ایرانی باشه . اصلا هم شبیه تو نیست . 180 درجه با هم فرق دارین .
دوباره سکوت بین ما حکم فرما میشه ! ازش خوشم اومده ... فکر کنم بتونم از تنهایی درش بیارم .
تو فکرم که صدای گلی منو از اون حال و هوا می کشونه بیرون .
- کامران جون چرا دیر کردین شما امشب؟!؟ بد قول نبودینا .... .
گلی این سوالو کاملا بلند می پرسه ... طوری که من به راحتی می شنوم .
تقریبا همه سکوت می کنن و نگاشون می کنن !
سینا دعا کن نبینمت که اگه چشمم به ریخت نحست بیفته و .... . حالا نمی شد با یکی دیگه تصادف می کردم ؟!؟ سرمو می برم بالا .... . وایییی ! هومن چشمش به منه ! چرا اینجوری نگام می کنه ؟! یه لحظه دلم آب شد ... . فکر کردم الان میاد خفه م می کنه ... . کامران با خنده میگه : والله گلنوش جون هومن مثل همیشه .... . هومن وسط حرف کامران می پره و میگه : حالا یه بار من ... . گلی : دست گل آب دادین جفتتون ؟! کامران : هومن فقط یه بار؟؟ هومن : نه پس 10 بار !
- کامران لوت میدما !
گلنوش: حالا چیکار کردی هومن ! اعتراف کن! هومن : چی بگم ... داشتم می رفتم دنبال کامران تصادف کردم ...... ! این جمله رو که داره میگه یه نیم نگاه هم به من میندازه وتند مسیر نگاهشو عوض می کنه .
چرا اینجوری نگام می کنی خب ؟ طلب داری؟ می دونی چه اتفاقی واسه من افتاده بود که اونقدر عصبانی بودم .... ! من که معذرت خواهی کردم تو هم اومدی جوابمو دادی ... دیگه چته ؟!
گلی :از این به بعد مواظب باش ... . هومن : اتفاقه دیگه می افته .
یه نفس راحت می کشم که چیزی نگفت ... در کل هم چیزی نمیگه خب ... خیلی مسخره ست که بیاد بگه با این تصادف کردم و .... .
هنوز 2 ثانیه نگذشته که صدای گلی رو می شنوم که منو خطاب می کنه .- نهال خانم تو دیگه چرا ؟ تو همیشه تو مهمونی جزو اولین نفراتی . چرا امشب دیر اومدی ؟ چیزی شده بود ؟
ای بابا !!!! گلی هم که ول کن نیست ... . خب بعدا می پرسیدی می گفتم ... .الان وقت سوال پرسیدنه ! اونم چه سوالی؟! چی بگم ! چی بگم !!؟؟
با من و من جواب میدم : راستش تو .... راستش خیابونا که کلی شلوغ بود و ترافیک و منم رفته بودم فروشگاه یکی از دوستای قدیمی مو دیدم ... رفتیم کافی شاپ و کلی حرف زدیم و طول کشید خلاصه .... .
هومن به طرز خاصی نگام می کنه ... ! اه ول کنین منو دیگه ... چرا اینجوری نگام می کنی ؟! الهی این سینا بره بمیره من امشب به خاطرش چه مصیبتی کشیدم ! برای اینکه از فکر سینا و تصادف و امشب بیرون بیام رو به آتنا میگم : شماره تو میدی ؟ بعد اینکه شماره شو می گیرم شماره ی تماس خودمو هم بهش میدم .
دوست قدیمی ! دوست قدیمی حتما منم !منظور از کافی شاپ همون کلینیکه !
واقعا این دختره چش بود که اون جوری پرید به من ؟ با کسی دعواش شده بود می خواست یکی رو پیدا کنه بهش بتوپه که من بدبخت براش نازل شدم ! حتما قالش گذاشته بود ... کی ؟! اولین جمله ای که به من گفت چی بود ؟!
(( چرا تنهام نمی زاری ؟ حالم از مردا به هم می خوره ؟ از مردا بدم میاد ! ))
اصلا به من چه ! ولی هر چی بود حالش هیچ خوش نبود که وارد خیابون ورود ممنوع شده و نفهمیده بود و ماشین به اون گندگی رو ندید اون همه بوق زدم و اون همه چراغ !!!
ولش کن هر چی بود گذشته دیگه ... .
فکر می کنم تونستم اعتماد آتنا رو نسبت به خودم جلب کنم ... چون کاملا به حرف در اومده .
آتنا : می دونی من از بچگی به تنهایی عادت کردم ... مادر و پدرم فقط من و آیدا رو داشتن تازه با هزار تا نذر و نیاز و دکتر و دوا و درمون به دنیا اومدیم ... مثل معجزه ! می دونی مادر و پدرم دختر عمو و پسر عمو بودن ... مامانم حامله نمی شد ! – آیدا ؟ کی هست ؟- خواهر دو قلوم !
- الان کجاست ؟ ایران ؟ آتنا آه تلخی می کشه و میگه : نه اون هم توی اون تصادف لعنتی همراه مادرم فوت کرد!
واییییییییی!!!!!!! خدای من چقدر بد ............ ! توی یه تصادف آدم مادرشو و خواهرشو در جا از دست بده ... اونم چه خواهری ...... دو قلو بودن !!! چقدر تلخ .... .
رو به آتنا که کاملا تو خودش فرو رفته میگم : واقعا معذرت می خوام من امشب فقط باعث شدم خاطره های بد زندگیت یادت بیاد . آتنا لبخند تلخی می زنه و به آرومی میگه : نه دیگه باید بعد 10 سال کم کم برام عادی بشه مگه نه !؟
خدای منننننننن !!!!!!!! 10 سالللللللل ! باید سرگذشت پر از غم و دردناکی داشته باشه .
آخی عجب عذابی کشیده که ... !
- یه اعترافی بکنم ؟!
سرمو تکون میدم که یعنی آره .
- تو در جذب آدم ها قدرت عجیبی داری ! – چی ؟! منظورت چیه ؟! – یه جورایی اینقدر صورتت قشنگ و دلفریبه و صدات عین فرشته ها می مونه وقتی حرف می زنی آدم بی اختیار سکوت می کنه و محو نگات میشه .... این چشمای درشت مشکی رو فقط یه دختر ایرونی می تونه داشته باشه . از الان بهت بگم که اگه داداش داشتم حتما تورو واسش می گرفتم ... !
از خنده نمی تونم خودمو کنترل کنم ........ ! از یه طرف یاد حرف های نازنین می افتم که می گفت آقای عابدین و ..... از یه طرف حرف های با نمک این آتنا ! زیادی تعریف می کنه بابا . یه قیافه ی معمولی ... !
ولی اگه نازنین بود حتما الان می گفت پدرتون که هست ! آتنا هم منو خفه می کرد ... !
- آتنا تو خیلی بیش از حد تعریف می کنی .... یه قیافه ی معمولی دارم . بعدشم از تعریفات ممنون ولی هیچ دوست ندارم رابطه ی دوستی ما به رابطه ی بد بین خواهر شوهر و زن برادر تبدیل بشه ... !
آتنا لبخندی می زنه و میگه : بدون شوخی راست میگم بی اختیار جذبت شدم . از 13 سالگی تا حالا یاد گرفتم با هیچکی دوست نشم و .... ! دوباره سکوت می کنه . سعی می کنم با شوخی کردن از اون حال و هوا بکشونمش بیرون .آتنا : تو این 23 سال رنگ خوشی ندیدم.- تو نباید این چیزارو بگی !هر انسانی یه سرنوشتی داره ... اینم سرنوشت توا. دوباره سکوت .... یه سکوت دیگه که باعث میشه آتنا کلی تو فکر بره .... .
منم همپای اون میشم و ساکت میشم . بزار یه کم به حرفام فکر کنه ... .
یه لحظه چشمم به نازنین می افته که هی داره واسم چشم و ابرو میاد. این چه حرکاتیه دیگه !؟
اشاره بهش می زنم بیا اینجا .... . میاد طرفم . کنارم روی صندلی خالی می شینه ولی چیزی نمیگه .
- چه زری می خوای بزنی ؟ بگو خب . یه اشاره به آتنا می کنه ... ! فکر کنم نمی تونه پیش اون حرف بزنه ....
از شانس ما همون لحظه موبایل آتنا هم زنگ می خوره ... خلاصه که اون میره و نازنین میگه : چی دارین به هم میگین 3 ساعته !!! این عابدین عجب سرعت عملی داره بابا ... خواستگاری هم کرد ؟ حتما هم الان می برتت عقدت کنه ... عابدین برادر نداره ... خیری از جوونا نمی رسه به ما ..!
من با خنده نگاهی بهش میندازم و میگم : تعارف نکن اگه پسندیدیش بگو جونم ... واست می گیرمش !
نازنین چشمکی می زنه و ادا این دخترهای تازه دم بختو در میاره .... سرشو میندازه پایین .... منم
صدامو کلفت می کنم و ادای این مردای خانواده رو در میارم .... – از قدیم ندیما میگن سکوت علامت رضایت است . نازنین : وای آقا جون نگو .... . یه نگاه به هم میندازیم و می خندیم ... .
تو همین لحظه که آتنا سر می رسه به کلی ساکت میشیم .... اگه می دونست چی داریم میگیم ؟!!!
آتنا : شرمنده یهو رفتم . – خواهش می کنم عزیزم . – یکی از همکلاسیام بود. جزوه یه درسی رو می خواست.
- درسا سختن ؟- ای بد نیستن .... میگما مثل اینکه کسی خیال رفتن نداره ساعت چنده ؟!
از نازنین می پرسم : ساعت چنده نازی؟ نازنین : یک ربع به دو مونده . آتنا : از خستگی دارم غش می کنم .
این آتنا باید دختر قوی باشه که تونسته مقابل سختی ها مقاومت کنه ... مرگ مادرش !!!
این واقعا سخت و طاقت فرساست که تحملش از توان هر انسانی خارجه . مخصوصا این دختر که یکهو خانواده شون به کل از هم پاشیده شده .... .
دو تا پسر کوچولو اینجان اینقدر با نمکن . دو قلو هم هستن ... . نیما و مانی . خیلی با مزه هستن . به منم میگن عمو هومن عمو هومن .... . مانی خیلی با نمکه یه حرفایی می زنه . همه آهنگای من و کامرانو حفظ هستن ... . مانی طرف راستمه نیما طرف چپم . کامران : خب ببینم نیما خان دیگه کدوم آهنگارو بلدی؟
نیما : تو خود نمره بیستی مثل هیچکسی نیستی .. دیگه یادم نیست عمو .
مانی : عمو . – جانم . – ما شمارو دیگه نمی بینیم ؟- نمی دونم کوچولو . مانی : عمو من می خوام خاله مو نشون بدم . اینقدر دوسش دارم ... .
خاله ش ! خاله ش کی هست ؟! انگشتاشو به اندازه ی 10 تا میاره بالا .
من : مانی فقط 10 تا ؟! نیما : خاله مون اینقدر خوبه ... مارو خیلی دوست داره . من : بگین ببینم منو چند تا دوست دارین ؟! نیما :10 تا . من : همه ش 10 تا ! کمه ..... بگین یه دنیا ... .
بعد از چند بار تکرار کردن یاد می گیرن بگن یه دنیا .... . نیما : عمو نمی خوای خاله رو ببینی ؟!
من : نشونش بدین خب . مانی از روی صندلی بلند میشه و میگه : الان میرم پیشش . عمو همیشه واسمون یه اسباب بازی می خره .... .
حالا خاله ت کی هست مگه ؟! مشتاق دیدن خاله ی این مانی هستم .... . همچین خاله خاله می کنه که .... ! بهش نگاه می کنم .... میره و میره می رسه به ... نهال ! پس نهال خاله ی اینه ! خاله واقعیش ! یعنی این نگار 2 تا بچه داره ! فکر نکنم .... . به این همینجوری میگن خاله ... . این 2 تا برادرای همون دوست این دختره هستن فکر کنم . پس خاله ای که می گفت مهربونه و اینا اینه !
اصلا حواسم به اطرافم نیست دارم با گوشیم ور میرم که انگار یه مشکلی داره ... ! که یهو صدای مانی ( برادر نازی ) رو می شنوم . – خاله ... خاله نهال ! سرمو بلند می کنم . باز این مانی وروجک پیداش شد . – چیه عزیزم ؟!
نازنین : چیکار داری اومدی ؟! آتنا : وای چه با نمکه ایننننننننن . سریع لپ مانی رو می کشه و میگه : اسمت چیه ؟!- مانی .آتنا : موش بخوردت . نازنین : بردار منه . آتنا : آخیییی . مانی رو به من میگه: یه عموی جدید پیدا کردیم. – عمو ؟! کو کجاست ؟! بیا بغل خاله نشونم بده !
زود می پره بغلم .... و دستشو به یه سمتی می بره و میگه : نگاه کن نیما بغلشه ... چه عموی خوشگلی ... تازه شم می خونه .... آهنگشم بلدم .... !
عموی جدید ! هومنه ؟! بله هومنه .... ! مانی دستشو به طرفم میاره و منو نشون میده و با همون لحن بچه گونه ش میگه : این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیادددد .
نیما : عمو خاله مو دیدی ؟! – آره عزیزم دیدم .- خوشگله نه ؟!
این بچه چه سوال هایی می پرسه ها !!! چی بگم ! خب خداییش خوشگله اما اون کاراش .... !
می خندم و میگم : عین حوری بهشتی می مونه .... . مانی : قوری ؟!
می خندم و میگم : حوری …. . – حوری چیه عمو ؟!
ای بابا !!! من الکی یه چیزی گفتم چه گیری داده ! عجب چیزایی می پرسه …
ما هم بچه بودیم دیگه صدامون در نمی اومد … !
- هیچی خوشگله .
من خاله اون عمو .... ! امشب فقط ریخت اینو دیدم من ! مانی : خاله من میرم پیش عموم ... بعد بیا پیشمون .
تو دلم میگم همین الان میام !!!
آتنا : چقدر این با مزه بود ... . نازنین : آره خیلی با مزه ست .... ! دیوونه میشم از دستشون تو خونه .... .
آتنا : دو قلو همینه دیگه ... بچه هم باید شیطونی کنه مخصوصا که پسر باشه .... !
یه چند دقیقه با گوشیم سرگرم میشم . نمی دونم چش شده قات زده ! خاموشش می کنم .... یهو صدای نگار منو به خودم میاره .... !
- نهاللل!!! کجایی تو ؟چرا تو فکری ؟ - هاننننن . چیه ؟- بریم دیگه.- الان ؟! – نیم ساعت از 2 گذشته ها .... .
یه نگاه به اطرافم میندازم ... نگار راست میگه ... دور و برم خلوت تر شده ... همه به اون طرف سالن کنار پدر و مادر ها رفتن . آروم از روی مبل بلند میشم . هر چقدر نگاه می کنم آتنا رو پیدا نمی کنم ... . – نازی ! این آتنا کجا غیبش زد ؟ نازنین چشمکی می زنه و با خنده می گه : رفته پیش باباش .
یه کم که می گردم چشمم بهش می افته .... کنار پدرشه . به طرفشون میرم ... !
پشتش به منه ... دستمو می زارم رو شونه ش و میگم : آتنا جون .
بر می گرده ... نگام که به آقای عابدین می افته یه لحظه یاد حرف های نازی می افتم ... نزدیکه که به خنده بیفتم ولی هر جور شده خودمو کنترل می کنم . آتنا : جانم !- دیگه باید برم . خواستم خدافظی کنم .
آتنا رو به پدرش می کنه ... در حالی که دستمو به آرومی میون دستاش گرفته ...
آتنا : پدر اینم دختر خانم گلی که امشب باهاش آشنا شدم . آقای عابدین دستشو به طرفم میاره و میگه : از آشنایی با شما خوشبختم دخترم . منم باهاش دست میدم و میگم : منم همینطور ... . واقعا خنده م گرفته نمی دونم چیکار کنم .... نازنین اگه اینجا بودااا ..... می زدم زیر خنده دیگه ... .
تو همین لحظه صدای نیمارو از پشت می شنوم ... !
- خاله نهال ... خاله جونم .
صدای مانی میاد .... – عمو جون برگرد یه لحظه ..... .
تا بر می گردم نهالو مقابلم می بینم .... !!! از دست این بچه ها !
نیما عجب آدمی هستیااا ... منو صدا کرده عموشو نشونم بده ... تا برگشتم هومنو دیدم .... !
مستقیم تو چشام نگاه می کنه ولی ساکته ... .
نیما: اینم از خاله جون من .
مانی : اینم از عمو جون من .
من آروم میگم : ایشونو که یه بار ملاقات کردم .... . فقط نگاش می کنم اونم همینطور .... . چند ثانیه فقط چشم تو چشم بودیم که الان بر می گرده و به سمت دیگه ای میره ... .
این چی گفتتتتتتتتتتتت !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ فکر کرده آروم گفته من نمی شنوم ... ایشونو یه بار ملاقات کردم !!!!
فقط برگشتم و به سمت نگار و نازنین رفتم ... . تا می رسم به اونا گلی میاد ... .
- بچه ها بیایین اونور.
دوباره ما جوونا گوشه ای جمع میشیم .... مثل اینکه دوباره خبریه ... !
آتنا رو هم صدا می کنم .... همراه ما میاد .
پوریا اون وسط واستاده واسه خودش گرم گرفته ... .
- بچه ها کی فردا با اسکی موافقه ؟!
چه پیشنهاد خوبیه ! من که فردا خونه م و بیکار .... میریم اسکی ! خوش می گذره ... !
به نازنین و نگار نگاه می کنم .... هردوشون سرشونو تکون میدن یعنی موافقن پس .... . بین اعلام موافقت ها و مخالفت های بچه ها من رو به گلی میگم : ما 3 تا هستیم .
اینو که میگم یهو یاد آتنا می افتم ... بهش نگاه می کنم و میگم : تو هم که میای ؟ - نه بابا اسکی من تعریفی نداره خب .... . – میای راه می افتی دیگه ... . – حوصله ی اینجور جاهارو ندارم . – تنهایی می خوای خونه چیکار کنی ؟!؟من صبح میام دنبالت تو هم میای ! آتنا یک لحظه نگام می کنه و همراه با لبخند میگه : توی قانع کردن افراد تو بی نظیری .... ! من : باز از این حرفا زدی !!! آتنا : امتحانش ضرر نداره که ! – پس میای ... کلی خوش می گذره . به گلی میگم : آتنا هم میاد .
اسکی ! تو این چند ماه وقت سر خاروندن هم نداشتیم چه برسه به تفریح ! فردا پرواز داریم واسه اتریش .... کنسرت پشت کنسرت ... ! حیف شد نمی تونیم بریم .
کامران رو به گلنوش میگه : گلنوش جون باشه برای دفعه ی بعد فردا که نیستیم باید بریم اتریش .... یادت رفته.
گلنوش : راست میگی ... اشکال نداره ما جاتونو خالی می کنیم .... پارمیدا : حیف شما بودین خوش می گذشت .
من میگم : دفعه ی بعد حتما میاییم . پارمیس : کار شما واقعا مشکله ... همه ش دور از خانواده هست .
کامران : چیزی به نام سختی برای ما وجود نداره وقتی عشق به کار باشه همه چی حل میشه .
نازنین : دوست نداشتین یه شغل آروم و بی سر و صدا داشته باشین ؟! من : ما کارمونو دوست داریم ... البته دلتنگی همیشه هست اما خب یه جوری باید رفعش کرد .
واقعا کار خیلی سختیه ... همه ش تور و کنسرت و استودیو و .... رنگ خونه نمی بینن که ... !
خلاصه برنامه می ریزیم که ساعت 9 همه تو محل مورد نظر ( همون پیست اسکی ) جمع بشن . کم کم بعضی ها آماده ی رفتن میشن ...
مشغول خدافظی کردن با آتنا اینا و نازنین هستم ... که مادرمو می بینم .... .
- به به نهال خانم ! کجایی ؟! – مامان من که اول اومدم سلام گفتم بهتون ! – تصادف کردی؟- جریان داره بعدا میگم .
مادر و پدرم با ماشین خودشون میرن ... الان خونه کاملا خلوت شده فقط من و نگار و کامران و هومن و دوستشون هستیم . بعد از خدافظی از گلی اینا من زودتر از خونه خارج میشم و داخل حیاط منتظر نگار می مونم. هوای بیرون کاملا خنکه .... یه هوای خوب . جون میده واسه قدم زدن ... ولی کی با من می خواد قدم بزنه !؟
تو همین لحظه کامران و هومن و رامین زمانی و نگار با هم از خونه خارج میشن ... .
به من که می رسن وایمیستن . نگار کنار من می مونه . کامران : خب از آشنایی با شما خیلی خوشبختم نهال خانم .... . من : منم همینطور . رامین : دیگه زحمتو کم می کنیم . نگار : خیلی خوشحال شدم دیدمتون .
هومن رو به نگار میگه : ما هم همینطور .
رامین : بچه ها بریم دیر میشه صبح پرواز دارین . رامین زودتر خدافظی می کنه میره که ماشینو روشن کنه . کامران دستشو به طرف من میاره و میگه : به امید دیدار فعلا خدافظ . هومن هم با نگار دست میده .
کامران که دستشو به طرف نگار میاره که باهاش دست بده هومن یه نگاه به من میندازه و یه نگاه به نگار و کامران بعد دستشو به طرفم میاره ولی چیزی نمیگه ... . من : از آشنایی با شما خوشبختم .
هومن با همون طرز به خصوص نگاهش چشم به من می دوزه و میگه : منم همینطور .
خدافظی می کنن و میرن .
من و نگار قدم زنان به طرف ماشین میریم . من : وای نگار ترکیدم .... چقدر خسته م .
نگار : وقتی گلی پرسید چرا دیر کردی چرا گفتی دوست قدیمی مو دیدم و .... ! – چی می گفتم خب ؟! می گفتم تصادف کردم .... ! نگار یه جوری نگام می کنه .... طرز برخورد من و هومن یعنی اینقدر ضایع بود که این بو ببره با اون تصادف کردم ... باز گلی نمی پرسید اینجوری نمی شد ... !
هر دو داخل ماشین میشیم و نگار پشت رل می شینه و ماشینو به حرکت در میاره !!! گوشیمو روشن می کنم .
بعد به ساعتش نگاه می کنم !!!
ساعت 3 شدهههه !!! واییی! چقدر خسته م ! خمیازه ای می کشم .... ! نگار : خسته ای نه ! – آره .
- صبح ساعت 7 بلند میشیم وسایلارو بزاریم ... . – باید دنبال آتنا هم بریم . – چی بهش می گفتی تو ؟!
- حالا بعدا برات تعریف می کنم فعلا خوابم میاد ... .
چشام روی هم می افته این مسیرو تا خونه مون تو خواب و بیداری سر می کنم !
به محض اینکه می رسیم خونه من فقط در ماشینو باز می کنم و بدو بدو میرم داخل.
مامان و بابام که الان خوابیدن ! اینقدر خوابم میاد اصلا جلو پامو هم نمی بینم . در اتاقو باز می کنم کتمو از تنم در میارم پرت می کنمش رو تخت. خودمم می افتم روی تخت ... !
از شدت خستگی دیگه دارم بیهوش میشم ! چشام ناخودآگاه می افته روی هم ... دیگه هیچی نمی فهمم و به خواب عمیقی فرو میرم !
-------------------------------------------
- نهال جون .... خواهر گلم ! پا نمیشی ؟
نگاره ! داره صدام می کنه از خواب پاشم .... . – ساعت چنده مگه ؟ - یک ربع به 7 مونده ... دیرمون میشه ها .... ! چشامو به سختی باز می کنم ! چند بار می مالمش تا خواب از سرم بپره ... ! روی تخت نیم خیز میشم و یه چند ثانیه به همون حال می مونم .
نگار که داره لباسامو که روی تخت پخش و پلایه جمع می کنه میگه : بدو برو دست و صورتتو بشور صبحونه بخوریم بریم . از روی تخت به زحمت بلند میشم در حالی که دارم به طرف در اتاقم میرم میون خمیازه کشیدن میگم : وسایل چی پس ؟ - جمعشون کردم .
توی دستشویی یه آبی به دست و صورتم می زنم ... خنکی آب خوابو از سرم می پرونه . صورتمو با حوله خشک می کنم و بعد از خارج شدن از دستشویی میرم طبقه ی پایین .
با ورود به آشپزخونه میز صبحونه رو می بینم که به بهترین نحو چیده شده ! اون چایی گرم و خامه و عسل و تخت مرغ پخته شده واقعا اشتها آوره دم صبحی ! تا روی صندلی می شینم نگار سر می رسه .
- تنها تنها همه رو می خوری دیگه ؟ - قربون خواهر گلم برم با این کاراش !
بهم چشم می دوزه و می خنده و میگه : فقط از این کارا کنم قربونم میری و دوستم داری ؟!
نگاش می کنم و می خندم و میگم : خواهر به این گلی دارم نباید دوسش داشته باشم !؟
- نهال .... می خوای سینارو چیکارش کنی؟! – هیچی ... من جوابشو دادم امیدوارم آدم باشه درک کنه ... !
من زودتر از نگار صبحونه می خورم ... لیوان شیر داغو بر می دارم و از روی صندلی بلند میشم و با نگاهی به نگار میگم : دستت درد نکنه بابت صبحونه ... وسایلا کجان؟- تو ماشین.- وسایل منو برداشتی دیگه؟- آره.- مامان و بابا خوابن ؟- آره . شیرو همونجوری داغ می خورم .... البته آروم آروم .... .
نگار هم زود صبحونه رو تموم می کنه و هردو برای آماده شدن و رفتن به اتاق خودمون میریم .
یه پالتوی مشکی رنگ که کوتاهه با یه شلوار جین کوتاه و یه کلاه و شال گردن توسی رنگ لباس منو شامل میشه .
........................................
چطور بود ؟ منتظر نظراتون هستم گلا
من دیگه برم .... اینبار زلزله هم بیاد باید زود آپ کنم
اینبار واقعا جدی میگم .... ! خب ...... پس فعلا رفتم ..... دوستون دارم خیلی زیاد . ![]()
![]()
![]()
![]()
قربون همگییییییی
خدافظ
![]()