تبليغاتX
فقط یه داستان - تو به نشون دادی دوست دارم چه رنگیه !؟ جمله ی عاشقتم چه جمله ی قشنگیه !
کمکم کن کمکم کن نزار این گمشده از پا در بیاد !

سلاممممممممممممم  خوبین گلای مننننننن ؟؟؟؟!!!!

                                                    چه خبرا ؟! چه کارا می کنین ؟         

این روزها که همه سرشون شلوغههههههه !

وایییییییییییییییی دیدین کنسرتشونو ؟؟؟؟؟؟؟؟! خدااااااااا چقدر ماه شده بودننن !

آهنگ مادرو شنیدین ؟ اگه نشنیدین اَز وب مهسا خانم گل می تونین دانلود کنینن

توی پیوندهام هست..... !

وایییییییییییییی چقدر با اِحساس و قشنگ خوندننننننننننننن !!!!!!! فوق العاده بود !

راستی شما نمی دونین این آهنگ خیلی خیلی قشنگ تو آلبومشون هست یا نه !؟ اَگه فهمیدین به منم بگین ....

کنسرتاشونو تو شبکه ی اُمید ایران دیدین ؟؟!! هدیه جونم می دونه با چه مصیبتی تونستیم اینو ببینیم !

چقدر با اِحساس آهنگارو اِجرا می کردننننننن !

مامان و باباشونو دیدین چه اَشک ریختن ؟!

والله منم تنم لرزید و مو به تنم سیخ شد وقتی این آهنگو شنیدم !!!!!!!!

در کل کامران و هومن بازم معرکه هستن !

خب حالا می رسیم به نظرها !

بابت اینکه هر روز بیشتر اَز قبل منو ساپورت می کنین ممنونم .

آوبنیا جون ( نمی دونم اِسمتو درست نوشتم یا غلط عزیزم ) شرمنده این کار از عهده ی من بر نمیاد ...

اَفراد زیادی داستان می نویسن می تونی این خواهشو از اونا هم بکنی !

و سارا ( ب ) خانم گل .... خب عزیزم شما منو اَدد کن ... با هم چت کنیم بیشتر آشنا میشیم !

Sky _ girl _ n _ kh @yahoo.com

 خب حالا مثل دفعه ی قبل میریم سراغ شعرا و مطلبااا .....

 

-------------------------

 

در آغوشم بگیر

بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم

نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پایت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن

تنها تو را می خواهم

بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم

........

 

 

 

کدوم یکی از درختایی که زیر سایه شون با هم قدم زدیم قسم بخورن

تا تو صداقت نگاهمو باور کنی !

انگار که صدای پر از غصه ی نگاهم رو نمی شنوی

می دونم

اون غرور همیشگی ت نمیذاره که بگی دلتنگمی

به همون شب بارونی که

بارون چشمام امون نداد که قسم بخورم

که حتی شاپرک ها هم نفهمن

همیشه برای دیدنت

لحظه شماری می کنم

پس بگو که دوستم داری

حتی یکبار !

 

 

 

 

 

 شبــــای رفتن تــو , شبــای بــــی ستاره ست

ببین که خـــاطراتم، بی تــــو چه پاره پاره ست

بــا هر نفس تو سیــنه، بغض تــــو , تو گلومه

با هر کی هرجا باشــم، عکس تـــــو روبرومه

آخ که چقدر تنـــگه دلم ،برای اون شبــــامون

کاشکی که اون عشق بشینه، دوباره تو دلامون

چی میشه برگردی باز به روزای گذشــــته ؟

هوای پاییـــزی چرا تو عشـــق ما نشســــــته ؟

شبــــای رفتن تــو , شبـــای بی ستاره ست

ببین که خاطراتم ،بـــی تـــو چه پاره پاره ست

سپردی عهدمونو ،بـه دست بـــــاد وبـــارون

منـــــو زدی به طــوفان، خودت گرفتــی آروم

قهر تـــــو رامو بسته، غـــــم دلمـو شکسته

تو این صدای خســـته ،یـــــاد تـــــو پیله بسته

غم دلمو شکسته

شبـــــای رفتن تـــو , شبای بی ستاره ست

ببین که خاطراتــم ،بی تـو چه پـاره پـاره ست

غروبـــه باز دوباره، شـــب توی انتظـــاره

ابر تو نگــــام نشسته، خیــــال گریـــــه داره

اسم تـــو فریادمه، درد تو صِدام ترانه ست

خنده ی آینه تلخ و، بی تــــو پر از بهانه ست

آخ که چقدر تنـــگه دلم ،برای اون شبــــامون

کاشکی که اون عشق بشینه، دوباره تو دلامون

چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته ؟

هوای پایــیزی چــرا تو عشــــق ما نشسته ؟

شبـــــای رفتن تـــو , شبای بی ستاره ست

ببین که خاطراتــم ،بی تـو چه پـاره پـاره ست

 

یک لحظه دلم برای بی قراری هایت تنگ شد ...

 

چهره پاک و معصومت را در کوچه باغ ذهنم به تصویر کشیدم .

 

دوباره آرام شدم . دوباره جان گرفتم و ...

 

دوباره عاشق شدم

 

ولی باز دلتنگم  ...

 

خوشتون اومددددددد؟ 

حالا می رسیم به داستان ... اگرچه کمه اما از هیچی بهتره ...  

 

بعد اَز پوشیدن لباس مقابل میز توالت می ایستم و اَز تو آینه یه نگاه به خودم میندازم !

همه چی ردیفه ولی یه گیره ای چیزی برای جمع کردن موهام می خوام !

روی صندلی مقابل میز می شینم و کشوی میزو می کشم جلو ... !

داخل کشو چه خبره ... ؟؟؟؟؟؟؟؟!!! هر چی آت و آشغال دارم اینجا ریختم فکر کنم !

دوباره اُتاقم کثیف شده ... . به زحمت و با زیر و رو کردن خرت و پرت های داخل کشو یه گیره پیدا می کنم .

بعد بُرِس  رو اَز روی میز بر می دارم و به سر و وضع موهام می رسم ... شونه شون می کنم و بعد موهامو پشت سرم می بندم !

برای بار دوم به خودم تو آینه نگاه می کنم ! جلوی موهامو که به مدل جدیدی کوتاه شده به وسیله ی یه سنجاق کوچولو جمع می کنم و حالا کلاهمو می زارم سرم ! یه بار دیگه به خودم تو آینه چشم می دوزم ... !

آهان ! اینجوری موهام زیر کلاه بهتر می مونه !

تو همین لحظه در اُتاقم باز میشه ! سرمو به طرف در بر می گردونم !

نگارو در آستانه ی در می بینم !

نگار : نهال مگه اونجا می خوان بپسندنت اینقدر به خودت می رسی !!! چرا طولش میدی اینقدر ... !

لبخندی می زنم و با اِشاره به لباسم میگم : خوبه ؟ نگار : اِی خدااااااا !!!

به طرف تختم بر می گردم و شال و دستکشمو اَز روی تخت بر می دارم و بعد میرم طرف نگار و میگم : اَخمو نباش اینقدر .... یه ذره بخند ! نگار اَول لبخند می زنه و بعد اَز چند ثانیه لبخندش تبدیل به خنده ای میشه .  میگه : بدبخت اونی که تورو می گیره !

در حالی که دارم گوشی و شال و دستکشو می زارم تو کیفم سرمو بلند می کنم به طرف نگار و میگم : اَز خداشم باشه همچین جواهری نصیبش میشه !!! نگار : نه بابا ؟!؟ - پس چی ! دختر به این ... ! نگار وسط حرفم می پره و میگه : نهال ! جون من بیا بریم که اَگه تو بخوای تموم خصوصیاتتو بگی شب شده !!!

 می خندم و اون  به طرفم میاد و دستمو می گیره و منو می کشه طرف در اتاق ! من : راستی .... مامان و بابا می دونن ما داریم کجا میریم ؟ - آره براشون یه یادداشت گذاشتم.

هر دو اَز اُتاق خارج میشیم . تازه به پله ها رسیدیم که یهو نگار دستشو می زاره روی کمرم و منو قلقلک میده !

منم قلقلکیییی !!! 3 متر اَز جام می پرم ! نگار اَز عکس العمل من با صدای بلند می خنده و بدو بدو میره پایین ! منم دنبالش می کنم !

– مگه اینکه دستم بهت نرسه نگار ! مثل برق و باد اَز خونه خارج میشه ! منم دنبالش به حالت دو میرم ... ! درو که باز می کنم برم بیرون می بینم رو پله ها نشسته داره پوتینشو پاش می کنه !

بهش میگم : در یه فرصت مناسب تلافی می کنم ! – هر چقدر بخوای شیطونی کنی و بلا سرم بیاری من که ضعفتو می دونم !

یه نفس عمیق می کشم ! با خودم میگم چه هوای خوبیه ! سرمو می برم بالا و به آسمون نگاه می کنم ! اَبر آسمونو پوشونده ! هوا اَبریه ! حتما بعد از ظهر بارون میاد !

مثل نگار روی پله ها می شینم تا پوتینمو بپوشم .

نگار که برای رفتن آماده ی آماده ست اَز روی پله ها بلند میشه و رو به من می کنه و میگه: یادت میاد اولین باری که رفتی اسکی چه بلایی سر خودت آوردی ؟! در حالی که دارم بند پوتینمو می بندم رو به نگار میگم: خب خودت میگی اَولین بار ... تازه فقط 5 ساله م بود . نگار : اَلانم هیچ فرقی با 5 سالگیت نداری.

اَولین بار که رفته بودم اِسکی همه ش 5 ساله م بود .... اینقدر پریدم اینور و اونور و شیطونی کردم که یهو سُر خوردم روی برفا ... نتونستم خودمو کنترل کنم و چند بار کله معلق خوردم و پام ضربه دید ! از اون به بعد موقعی که برف می بارید مادرم گیر می داد بهم و اُصولا دلش نمی خواد اَز  خونه خارج بشم چه برسه به اِسکی! ولی من اَز بچگی عاشق برفم ... وقتی برف میاد و همه جا سفید میشه حس می کنم یه جورایی همه جا پاکه ... اَز هر نوع بدی و دروغ و ... ! اِنگار که تمام بدی ها رفتن زیر برفا و فقط خوبی ها وجود دارن !

اَز هوای گرم متنفرم و هیچ وقت نمی تونم تحملش کنم ! بعضی اوقات تو تابستون چون هوا گرمه گرما زده میشم ! کلی دردسر داره تابستون ! روزی 10 بار باید دوش گرفت !

بلند میشم و به طرف ماشین میرم . نگار به ماشین رسیده و داره درشو باز می کنه !

- میگما نگار ... اِتفاقی افتاده اِمروز اینقدر شارژی ؟! – حالا چی میشه من یه بار تورو اَذیت کنم؟! – صبر کن به وقتش برات جبران می کنم !

نگار در ماشینو باز می کنه و داخل میشه ! منم میرم به طرف در پارکینگ تا بازش کنم ... !

بعد از باز کردن در پارکینگ و خارج شدن ماشین از اینجا در پارکینگو می بندم و بعد میرم سمت ماشین و داخلش میشم .

نگار : خب اَلان باید دنبال کی بریم !؟- آتنا و نازنین . - کدومش به خونه ی ما نزدیک تره ؟ آدرس خونه ی آتنا اینا چیه؟- وایییییییی!!! آدرسسسسسسسسس!!!! یادم رفت ازش بگیرم... !

نگار با تعجب نگام می کنه و بعد می خنده و میگه : خسته نباشی واقعا ! حالا می خوای چیکار کنی؟!

- اِِاِاِ ؟!!! عجب گیج بازی راه اَنداختما .... ! – گیج نه تو عاشقی !!!- می بینی اینقدر دیشب اونجا شلوغ پلوغ بود که یادم رفت اَزش آدرس بگیرم!- شماره ای چیزی هیچی اَزش نداری؟!

سریع گوشیمو اَز جیب پالتوم میارم بیرون ! اَز طریق حافظه ی موبایلم که شماره ی آتنا رو توش ذخیره کردم بهش زنگ می زنم ! بعد از چند تا بوق بالاخره جواب میده !

- بفرمایید.- سلام آتنا جون ... من نهالم . خوبی ؟ - سلام عزیزم مرسی.- شرمنده اَول صبحی مزاحم شدم ... خواب که نبودی؟- نه بابا خیلی وقته بیدارم .- راستش دیشب یادم رفت آدرس خونه تونو اَزت بگیرم !- ببین من سر خیابون .... منتظر شما هستم .- خب آدرس خونه تونو بده . میاییم دنبالت دیگه ! – من که اَلان آماده م. میام سر خیابون ... اینجوری دیرمون نمیشه.- باشه عزیزم . فعلا خدافظ .

بعد از قطع تماس اِسم خیابونو به نگار میگم .

- اَول بریم دنبال آتنا . این خیابونه اَلان به ما نزدیک تره تا خونه ی نازنین اینا . – نهال ! چی شد یهو با این آتنا صمیمی شدی؟!- دختر خوبیه ... اَزش خوشم اومد . – ببینم نهال این دختره که با سینا رفته مسافرت اِسمش چیه ؟! – لیزا . – من دیدمش؟ - آره بابا ... اون بار تولد سینا کادو یه ساعت آورده بودا .... یادت میاد ؟- آهان ! فمیدم ... چشماش رنگیه موهاشم طلاییه ؟ - آره همونه .

اَه ! چند روز دیگه سینا برمی گرده .... ! خدا کنه اَصلا به من محل نزاره ...! نیاد طرفم ! حال و حوصله شو ندارم ! اگه اومد چی ؟! خدا کنه اَصلا فراموش کنه نهالی هم وجود داشته !

چه جوری می خوام ریخت نحسشو تحمل کنم !

با صدای نگار به خودم میام ! – نهال ! داریم می رسیم .

حواسم جمع میشه .... اَز اون حال و هوا میام بیرون . چشمم که به آتنا می اُفته به نگار میگم : نگه دار .

آتنا پشتش به ماشینه ... ! در ماشینو باز می کنم و میرم بیرون . کنار ماشین وامیستم و صداش می زنم !

برمی گرده و با دیدن من لبخندی می زنه و به طرفمون میاد . منم میرم تو ماشین !

آتنا که به ماشین می رسه درو باز می کنه و میاد تو !

- سلام !  نگار: سلام. من: سلام آتنا خانم ... خوبی ؟!

نگار ماشینو به حرکت در میاره ! آتنا هم میگه : شرمنده بهتون زحمت دادم! نگار : چه زحمتی؟! آتنا: مزاحم شدم. من: تعارف نکن اینقدر . آتنا: راستش اِسکی من اَصلا خوب نیست ... نمی خواستم بیام ! نهال جون اِصرار کرد ... ! من : حالا یه بار امتحانش می کنی .... بد نیست ! نگار : شما که تازه اومدین اینجا بهتره کم کم با برنامه های ماها بیشتر آشنا بشین . من : نگار راست میگه ! کم کم تو هم باید یکی از اَعضای این گروه باشه ! خیلی خوش می گذره ! هر ماه مهمونی میریم ... مثل دیشب ... یا کوهنوردی یا اِسکی یا کَمپینگ .

بقیه ی راه با سکوتی که بین ما ایجاد میشه می گذره ! تا وقتی که به خونه ی نازنین اینا می رسیم !

به محض اینکه میاد تو شروع می کنه ! اَلبته منم همراهیش می کنم ! هیچ وقت هم کم نمیاریم ! حرف واسه گفتن زیاد داریم !

نازنین : ببینم آتنا جون شما تو خانواده تون پسر دم بخت دارین ؟!؟ آتنا در حالی که داره می خنده میگه : پسر دم بخت ؟! نه والله ! نازنین: اِی وای ! پس من چیکار کنم ؟! آخه این بچه م ترشید ! یکی نیست اینو بگیره !

من : ببینم آتنا جون شما پسر ترشیده ندارین ؟ - چرا داریم ... تا دلت بخواددد !

نازنین : وای چه خوببب !!! من : آره عالی شد بالاخره از شر نازنین راحت میشم ... ! یعنی یکی پیدا میشه اینو بگیره !

همه می خندن و منم سرمو به طرف عقب برمی گردونم و برای نازنین یه لبخند موزیانه می زنم !

خلاصه تا برسیم به محل مورد نظر که خارج شهر هم هست با اینجور حرفا سر می کنیم ! اینقدر من و نازنین سر به سر همدیگه می زاریم که ... کلی هم می خندیم !

حدود 1 ساعتی از اون زمان معینی که دیشب قرار گذاشته بودیم تو پیست اِسکی جمع بشیم می گذره که بالاخره می رسیم !

نگار تا ماشینو پارک کنه و ما بیرون بیاییم و وسایلارو جمع و جور کنیم و بریم چند دقیقه ای طول می کشه !

کوله پشتی رو من بر می دارم ... . نازنین و آتنا هم دو تا کیف دارن فقط ... !

نازنین با دیدن  کوله ای که رو دوشم اَنداختم میگه : چه خبرتههه دخترررر ؟؟؟!!

نگار که تازه اَز ماشین اومده بیرون و داره ماشینو قفل می کنه میگه : تورو خدا می بینی اَز دست این نهال چی می کشیم ! نازنین : من نمی دونم تو که اینقدر پُرخوری پس چرا چاق نمیشی !! آتنا : دیشب که دست به غذاش نزد ؟! نازنین: دیشب اِستثنا بود و قضیه داشت ! اَز تو کیفم دستکشمو در میارم و تو دستام می کنمش ! 

اینجا یه منطقه خوش آب و هوایه ! خارج از شهره و چند کیلومتری با شهر فاصله داره ! اینجا هر 4 فصل رو به طور کامل داره ... ! یعنی وقتی بهار بیای هوای خاص بهاری رو داره و بارون های بهاری می باره و همه جا سبزه .... ! تابستونشم خیلی گرمه ... . پاییزش خیلی قشنگه ... ولی زیباترین فصلش زمستونه که توی 3 ماه این فصل فقط برف میاد ! و هوا خیلی خیلی خیلی سرده ! مثل اَلان !

 شالو دور گردنم پیچوندم و دستامم تو هم گره خورده ... ! باد سردی میاد !

 وارد محوطه شدیم .

 نگار : حالا باید چه جوری بچه هارو پیدا کنیم ؟! نازنین : اینجا هم که موبایل آنتن نمیده به گلنوش زنگ می زدیم و می پرسیدیم !

با چشمم این محوطه ی خیلی بزرگ و زیبارو زیر نظر می گیرم ! سمت راست تعداد زیادی درختای کاج به چشم می خوره که پوشیده از برفه ! میشه گفت اون طرف جنگله ! رو به روی ما هم یه رستوران خیلی بزرگ چند طبقه ای با اَنواع و اَقسام غذاها  و نوشیدنی ها وجود داره !

 من اینجارو خیلی خوب می شناسم ! چون چندین بار اینجا اومدم !

سمت چپ هم یه رودخونه ی خیلی بزرگ و قشنگه که اَلان تو این سرما باید یخ زده باشه !

3 یا 4 باری که من اینجا اومدم بهار بود ! تمام اینجا سبز بود ... همه چمن ! اون موقع چه شکلی بود و اَلان چه جوریه ؟! اون سبزی یه نشاط خاصی به آدم می داد ولی اَلان این سفیدی ... !

آتنا که چند قدمی از ما جلوتر رفته برمی گرده و رو به ما میگه : یه سر به رستوران بزنیم بد نیست ! شاید اونجان !

من با دیدن  این همه برف شگفت زده ام ! آخه تا حالا منظره ی به این زیبایی ندیدم ! اَصلا حرف نمی زنم !

دلم می خواد روی این برفا دراز بکشم ! یا با یکی برف بازی کنم ! یا اَصلا آدم برفی بسازم !

نهال ! چقدر تو اَز اینجور کارا خوشت میاد ! اِنگار نه اِنگار 21 سالته ! خب مگه چیه ؟ مگه من دل ندارم !؟

آتنا : نهال جون چرا یهو اینقدر ساکت شدی ؟

اَول کوله رو می زارم روی زمین و بعد دستامو اَز هم باز می کنم ! اِنگار می خوام سرما رو با تمام وجودم تو بغلم بگیرم و بعد یه دور می چرخم دوباره !

نازنین : باز این اِحساساتش گل کرد ... دوباره خل شده ... لالمونی گرفته ! نگار: نهال ! نازنین: ول کنین بزارین بچه م واسه خودش خوش باشه !

رو به همه شون میگم : با یه گلوله برف موافقین ؟!

نازنین و نگار هر دو با هم یکصدا میگن : نههههه !!!!

آتنا که با شنیدن این حرف من لبخند شیطنت آمیزی رو لباش نشسته ... خم میشه اَز روی زمین یه گلوله درست می کنه و به سمت من میاد و میگه : من که موافقم ! بعد گلوله رو محکم پرت می کنه طرف من !

اَما به من برخورد نمی کنه ... چون من جا خالی میدم و تند خم میشم روی زمین و گلوله ی برفی درست می کنم و پرتش می کنم طرف آتنا !

نازنین : حالا شدن 2 تااا !!! نگار : بابا بیاین بریم ... وقت برای برف بازی زیاده !

تو همین لحظه نازنین هم به من و آتنا می پیونده و هر 3 طرف نگار برف پرتاب می کنیم !

نگار هم فقط می خنده و اونم برای جبران چند تا گلوله پرتاب می کنه ولی ماها جا خالی میدیم !

در آخر وقتی که همه حسابی برفی شدیم و نگار به نشونه ی تسلیم دستشو بالا برد اَز برف بازی دست می کشیم!

نگار که مشغول پاک کردن سر و صورتشه ( همه ی برف ها می خورد تو صورتش و گردنش ) رو به من میگه:

اَلان به حسابت می رسم نهال !

بعد اَز گفتن این جمله بدو بدو میاد طرفم ! همیشه با قلقلک دادنم کلی منو اَذیت می کنه ! کوله پشتی رو اَز زمین برمی دارم و بعد تند اَز زیر دست نگار که کم مونده بود منو بگیره در میرم!

آتنا و نازنین وقتی این جنب و جوش مارو می بینن اونام پشت سر نگار میان ! همینجوری هر 4 دنبال هم می کنیم تا می رسیم به رستوران ! همه مون نفس نفس می زنیم ! نگار : تورو خدا ... ببین چطور کارای نهال ... به ماهم سرایت می کنه ؟!؟ در جواب لبخندی می زنم .... ! نگار : خب نهال برو تو .

چون من اَول واستادم باید اَول از همه هم برم تو ! می خوام برم داخل که یهو چشمم به نازنین می اُفته !

این مثل اینکه با من کار داره .... چون هی اِشاره می کنه و چشمک می زنه ! منم که از کارای این سر در نمیارم ! میام کنار تا اَول نگار و آتنا برن تو !

به محض اینکه اونا مارو ترک می کنن .... بهم نزدیک تر میشه و میگه : بیا بریم اونورتر می خوام یه چیزی نشونت بدم !

 دستمو می گیره با هم چند قدمی اَز رستوران دور میشیم !

بهش میگم: مسخره بازی که نیست این !؟- نه به جان تو ! بیا . – اَز جون خودت مایه بزار ... !

موبایلشو اَز تو کیفش در میاره و اَول روشنش می کنه و بعد چند ثانیه گوشی رو می گیره و طرف من و میگه : بیا ببین این عکسو !

گوشی شو می گیرم وقتی چشمم به عکس می اُفته ... با حالت تعجب میگم : نازنیننننن ؟؟؟!!!؟

واییییییییییییییییی ! اینکه عکس سیناست در کنار لیزا !!!!

لبخند شیطنت آمیزی رو لبای نازنین نقش می بنده و میگه : چیهههه ؟؟!!- اینو اَز کجا آوردی ؟؟

- بی خیال حالا ... اَز یکی گرفتم ! – بازم هست؟- آره .- نشون بده دیگه !- تو گوشیم نیست . یه آلبوم عکس دارم اَزشون !

دوباره نگاهی به عکس میندازم و میگم : اَه نیش این دختره رو نگاه کننننن !!! حالمو به هم می زنه ! – آره ... اینجا زشت شده ! میگما نهال ... تو هم بدت نمیاد فضولی کنی تو کار این دو 2 تا ؟!

- دلم می خواد اَز کارشون سر در بیارم نه اینکه فضولی کنم ! – همون فضولیه دیگه ! – برو بابا ! بعدا بقیه شو بهم نشون بده ! نگفتی اینارو اَز کجا آوردی ؟!

این جمله رو در حالی بیان می کنم که به طرف در رستوران بر می گردم .... اَما ناگهان با شخصی سینه به سینه برخورد می کنم ! سرمو می برم بالا تا اَزش معذرت خواهی کنم که ..... که خشکم می زنه !!!!!!!

 

خب .... خب ... اینم از داستاننننننننننننن  چظور بود !؟ منتظر نظراتون هستما  

می دونم کم بود اما جبران می کنم  خبببببببببببببببببببببببببب ! من دیگه برمممم .... راستییییییی

می تونین حدس بزنین اینکه نهال می بینتش کیهههههههههه !!!!!!!!؟؟  

سینا ؟! هومن ؟!   یا .... یا ... !؟ نظر خودتونو بهم بگین حتما . قربونتون برم .

خیلی دوستون دارم  .

تو به من نشون دادی عهد همیشگی چیه          عاشق بی قید و شرط ... قهرمان اصلی کیه

فعلا خدانگهدار همگی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:12  توسط نیلوفر   |