تبليغاتX
فقط یه داستان - قسمت نمیشه انگار دست تورو بگیرم .... برای اخرین بار برای تو بمیرم !
کمکم کن کمکم کن نزار این گمشده از پا در بیاد !
سلام 

چطورین؟ ای منم بد نیستم ... می گذره . بازم بابت دیر شدن آپ شرمنده .

اون روز حالم خوب نبود اصلا ! چند روز بعدشم زیاد خوش نبودم .

چه خبرا؟ چه کارا می کنین؟ تابستون تموم شد ! به این زودی ! هیچی نفهمیدم!

منم خبر خاصی ندارم ....  بابام که امسال نیست به همین خاطر مسافرت هم نرفتیم . گاهی اوقات میرم لب ساحل ... چون خیابون خونه ی مارو بری تا ته می رسی به دریا ! وای فکر کنم دو هفته پیش جمعه بود  رفتم دریا ........ ! هوا ابری دریا هم طوفانی !  خیلی خیلی خیلی قشنگ بود ! موج دار بود ... ! من دیگه حس نوشتنم اومده بود می خواستم لب ساحل بشینم و بنویسم !  از دریای انزلی باید براتو عکس بزارم یه بار !

گفتم عکس یاد یه چیزی افتادم ! باید عکسای تابلوهامو بزارم ببینین . بعضی بچه ها دیدن !

طبق معمول از نظرات قشنگتون ممنون که مثل همیشه منو ساپورت کردین.

اول از همه می خواستم به بهار جون بگم که ...

اون تیکه های کنسرت ها از شبکه ی امید ایران و در برنامه کنسرتو پخش شد .

برنامه ی کنسرتو هم فکر کنم حوالی ساعت ۳ نصف شب ۵ شنبه باشه و تکرار ۵ شنبه هم میشه ساعت۴ تا ۵ بعد از ظهر ۵ شنبه .  اونبارم  ۳ شنبه ساعت ۷:۳۰ دقیقه دوباره تکرار همون ۵ شنبه رو نشون داد که من دیدم . دوباره تکرار ۳ شنبه رو صبح ۴ شنبه ساعت ۹:۳۰ دقیقه داد . راستی بهار جون مرسی بابت اون شب !

هدیه جون دلم برات خیلی خیلی تنگ شده ! یه قرار چت بزار باهات یه کم بحرفم !

اینبار اول داستانو می زارم که امیدوارم مورد پسند واقع بشه .

                                                 *-----------*

خدایا چقدر قیافه ی این پسر جوون برام آشناست !! جایی اینو دیدم !؟ مثلا کجا ؟!

مستقیم تو چشاش زل می زنم ... این چشمای درشت سیاه رنگ که خبری اَز شیطنت توش نیست و به اِنسان آرامش خاصی میده به کی متعلقه ؟! این قد بلند ! این نگاه دقیق ! این طرز نگاه کردن .... !

اَگه همدیگه رو تا به حال دیدیم چرا پس من یادم نمیاد کجا دیدمش !!! اَگه همدیگه رو می شناسیم چرا اینجوری بهم نگاه می کنه ! یه جورایی اِنگار داره به یه غریبه نگاه می کنه !

هر چی فکر می کنم این کیه ... کجا دیدمش ... چیزی یادم نمیاد !

درست تو همین لحظه لب باز می کنه و رو به من آروم به اِنگلیسی میگه : معذرت می خوام !

من هم اَفکارمو رها می کنم و لب باز می کنم و میگم : واقعا ببخشید منم حواسم نبود !

بعد اَز اینکه این جمله رو میگم یک قدم به سمت راست من بر می داره ! می خواد اَز کنارم رد بشه به همین خاطر مسیرشو عوض می کنه !

که در همین لحظه در ورودی رستوران باز میشه .... به طرف در نگاهمو می چرخونم ... که چشمم به نگار و آتنا می اُفته ....

در این بین اون پسر جوون اَز حرکت می ایسته !

نگار رو به من و نازنین میگه : کجایین شما دو تا ؟! برگشتم دیدم نیستین ! یهو غیبتون زد !

آخرین جمله شو در حالی بیان می کنه که چشمش به این پسر جوون می اُفته ...  و کاملا ساکت میشه !!!

 بعد چند ثانیه یهو به حرف در میاد و ... اینبار به فارسی رو به پسری که باهاش برخورد کردم .... میگه: تو ... آرین ... اینجا چیکار می کنی !!!؟؟

نگار چی گفت !!!!!! آرین !!! آرین کیه دیگه ! اینو می شناسه !!!

 سرمو بر می گردونم طرف پسره که می بینم کاملا برگشته ....  قدمی به سمت نگار بر می داره و در کمال تعجب به فارسی اَلبته با مِن و مِن یعنی با تردید میگه : ن ... نگار ... نگار تویی؟!؟

اِاِاِ !!!! چی شد ؟! فارسی حرف زد ! این ایرانیه !

بر می گردم و به نازنین نگاهی میندازم ! اونم مثل من ماتش برده و زل زده به این پسره که مثل اینکه اِسمش آرینه !

سرمو که بر می گردونم طرف نگار .... اونم چند قدمی به سمت ما میاد و بهمون نزدیک تر میشه و رو به پسره میگه : بابا سلام ! خوبی تو ؟ بعد 6 ... 7 سال اینجا چیکار می کنی !!!

و بعد نگار به من نگاهی میندازه و وقتی نگاه متعجبانه ی منو می بینه به حرف در میاد و میگه : چرا ماتت برده نهال ! نشناختی ؟!

به پسره نگاه می کنم ... که اینبار سر تا پای منو بر اَنداز می کنه !

نگار : بابا آرین دیگه !!!

 یه لحظه ناخودآگاه بدون اینکه خودم بخوام خاطرات بچگی تو ذهنم میاد !

خاطرات بچگی !!! بچگی !!!!!

خدای من !!!!!

این پسره .... آرینه !!

تک فرزند آقای معصومی ... همون عمو بهزاد ....  که یکی اَز دوستای نزدیک پدرم بود و حدود 6 یا 7 سال قبل رفتن یونان !!! همون عمو بهزاد که اَز ایران با هم رابطه ی خانوادگی داشتیم ... .

 همون آرین که اَز بچگی با من و نگار بزرگ شده بود و به من و نگار هم خیلی نزدیک بود ... درست مثل یه برادر !

با شنیدن صدایی یهو به خودم میام !!

 صاحب این صدا نگاره ... که میگه : اِی بابا ! آرین تو هم مثل اینکه نشناختی ؟!

به شخصی که مقابلم واستاده با دقت بیشتری نگاه می کنم !!! خود آرینه ! عوض شده ! اَما زیاد نه !

ولی چشماش مثل گذشته ست ! همون چشمای درشت مشکی ! همون نگاه آرامش بخش !

حتما من خیلی تغییر کردم که این منو نشناخته !

چیزی نمیگم فقط لبخندی که به قول نازنین مخصوص خودمه بهش تحویل میدم !

 عجب روزی ! این همه سال ندیدمش و حالا کجا دیدمش ! اینجا چیکار می کنه این !؟

 اینبار لب باز می کنم و به حالت شیطنت واری اَلبته به فارسی میگم : دیگه مارو نمی شناسی ؟!

آرین با دقت به سر تا پام نگاهی میندازه و چیزی نمیگه ... !

نازنین هم به تقلید اَز من با لحن شیطنت آمیزی میگه : مارم که آدم حساب نمی کنی !!!

آرین با شنیدن حرف نازنین یهو بر می گرده طرفش و متعجبانه نگاش می کنه !

اون دوباره مسیر نگاهشو به طرف من بر می گردونه !

نگار که در کنار ما ایستاده  رو به آرین میگه : به این زودی خواهر منو فراموش کردی!

آرین یهو به حرف میاد .... با تردید و به زحمت میگه : ن .... نهال ... نهال تویی ؟!

لبخندی که رو لبم نقش بسته تبدیل به خنده ای میشه و میگم : پس می خواستی کی باشم ؟!؟

آرین لبخندی می زنه و دستشو به طرفم میاره و میگه : چقدر عوض شدی دختر !

 منم دستمو جلو می برم و باهاش دست میدم و میگم: نکنه می خواستی همون نهال 14 ... 15 ساله رو ببینی ؟!؟

 نازنین رو به آرین میگه : منم که اَصلا آدم حساب نمیشم ؟

آرین رو به نازنین می کنه و میگه : هر چقدر فکر می کنم یادم نمیاد شمارو کجا دیدم! نازنین: اِی بی معرفت ! یعنی منو نمی شناسی !؟

آرین که حالت متفکرانه ای به خودش گرفته میگه: خیلی برام آشنایین ... ! نگار رو به آرین میگه : بابا این نازنین خودمونه !  

آرین با تعجب اَول به من نگاه می کنه و بعد به نازی ... !!!

آرین : نهههههههه !!! نازنین می خنده و میگه : چرا نه !!!؟؟!!

آرین : بابا شماها چقدر عوض شدین !!! من : کجاش عوض شده ! هنوز همونطور کوتوله مونده !

نازنین : آخه به من چه تو اینقدر درازی داری می رسی به آسمون !؟

آرین با خنده رو به من و نازنین میگه : شما هم که همونجوری شلوغ می کنین !

نگار دستشو به طرف آرین می بره و میگه : پس من زیاد عوض نشدم که منو شناختی !

آرین با نگار دست میده و میگه : آره ! 

تو همین لحظه تازه چشم آرین به آتنا می اُفته که گوشه ای کنار نگار بی حرکت و بدون هیچ حرفی ایستاده.

سرشو بر می گردونه طرف من و در حالی که اِشاره ای به آتنا می کنه و میگه : نمی خوای معرفی کنی ؟!

من در حالی نگام به آتناست با دست اِشاره ای به آرین می کنم و میگم : ایشون آرین معصومی یکی از نزدیک ترین دوستای خانوادگی مون که چند سال قبل اَز اینجا رفتن !

و بعد رو به آرین میگم : اینم یکی اَز دوستای خوبم آتنا !

هر دو با هم سلام علیک می کنن .

نازنین رو به نگار میگه : باید بریم بالا ؟ نگار :  نه نمی خواد . بچه ها اَلان میان پایین.

نگار بعد اَز گفتن این جمله برمی گرده طرف آرین و میگه : آخه شماها کجا غیبتون زد ؟ 6 سال بی خبری ! رفتین و پشت سرتونو نگاه نکردین !

آرین : اَگر بدونی چقدر اونجا سخت می گذشت !

من : آرین تو هم با اون وقتات خیلی فرق نکردی ... چشات مثل گذشته مونده !  اَما نمی دونم چرا اون اَول اَصلا نشناختمت. آرین تو نگاه کوتاهی سر تا پای منو اَز نظر می گذرونه و میگه : منم تو اَولین نگاه نشناختمت! تو خیلی خیلی عوض شدی نهال !

نگار : خب اَلان 21 سالشه ... نباید با 14 سالگیش تفاوتی داشته باشه!!

نازنین :  نه بابا ! این نهال که همونجوری شتر مونده !

 به نازنین چپ چپ نگاه می کنم و بعد رو به آرین می کنم و میگم : تو چرا یه سر به ما نمی زدی ؟ - وقت نمی شد . فقط درس و درس !

من : چطور شد اومدی اینجا ؟! کِی رسیدی ؟ آرین: دیروز بعد اَز ظهر حوالی ساعت 4 رسیدم ! رفتم یه هتلی .... بعد اَز چند ساعت اِستراحت تصمیم گرفتم بهتون یه زنگی بزنم ! شما هم مثل اینکه خونه نبودین گوشی رو بر نمی داشتین ! آخر شب به گلی زنگ زدم اونم گفت صبح بیام اینجا و شمارو سورپرایز کنم !

تو همین لحظه در ورودی رستوران باز میشه و تقریبا تمام بچه ها میان بیرون !

یه نگاهی به این جمعیت میندازم ! خیلی زیادن ! یعنی حدود 20 نفری میشن !

نگار بهم میگه : تو و نازنین برین با بچه ها یه سلام علیکی کنین .

 به نازنین نگاهی میندازم ! اونم میگه : بدو بریم.

رو به آرین میگم : همینجا باشیا ... درست حسابی ندیدمت . من برم چند دقیقه دیگه میام.

من و نازنین اَز نگار و آتنا و آرین جدا میشیم و به سمت چپ رستوران که بیشتر بچه ها اونجا هستن نزدیک میشیم !

تو همین لحظه چشمم به گلی می اُفته که بین چند تا اَز بچه ها واستاده ... براش دست تکون میدم و اونم مارو می بینه و به سمت مون میاد !

وقتی بهمون می رسه رو به من و نازی میگه : به به سلام  . آرینو دیدین ؟! من : سلام عزیزم. آره دیدمش . نازنین : سلام !  من :  گلی بریم پیش بچه ها.

به حرکت در میاییم و چند قدمی به بچه ها نزدیک تر میشیم !

 نازنین : کسی هست که تا حالا ندیده باشیمش ؟؟؟!؟ گلی : نه ! فکر کنم همه رو بشناسین ! 

3 تایی اَز همون اَفراد کنارمون شروع می کنیم !

تقریبا تمام کسایی که اینجا هستن و می شناسم !

سارا و گیسو و آناهیتا و مهسو و آرمیتا و سعید و اَفشین و پرهام و پدرام و سهراب همه اَز آشناهای گلی هستن.

بیشتر اینارو یا تو مهمونی های مختلف ملاقات کردم یا تو اِسکی و جاهایی مثل همینجا دیدمشون !

اَز دیشبی ها پرستو و پریسا و رامین و کامران و هومن نیستن .

جمع گرمه ! یعنی وقتی کسایی مثل روزبه و پوریا توی یه جمعی باشن کسی آروم و ساکت نمی شینه !

فقط در این بین مثل دیشب زیاد اَز برخورد بردیا و بنیامین ( پسر های خانم آرین ) خوشم نمیاد ! مخصوصا بردیا ! می خواستم باهاش دست بدم یه جوری دستمو فشار داد ! پسر جالبی نیست !  

بعد اَز سلام علیکی مختصر با همه ی اَفرادی که اینجا حضور دارن دوباره به کنار نگار اینا میریم !

اونا روی نیمکتی کمی اونورتر اَز رستوران نشستن و مشغول حرف زدنن !

چون روی نیمکت جایی برای نشستن نیست روی زمین مقابل نیمکت روی برفا می شینم !

با نشستن روی برفا سرما تو تموم تنم می پیچه واَز سرمای زیاد می لرزم !

در این بین  صدای نگار اَز این کار من در میاد !!

نگار : پاشو دیوونه ! سرما می خوری !!!

منم که عاشق سرمام ! اِنگار نه اِنگار نگار حرفی زده باشه اِعتنایی بهش نمی کنم و به آرین میگم : خب اَز خودت بگو !

نازنین با دیدن این وضعیت میره طرف نگار و میگه : من تحمل سرمارو ندارم! برو کنار. بشینم.

آرین با لبخند میگه : مثل اینکه هیچ فرقی با بچگی هات نکردی ؟! نگار : فرق که نکرده هیچی ... بدترم شده!

نازنین در این بین که روی نیمکت کنار نگار جایی برای خودش پیدا کرده و نشسته  رو به آتنا میگه : تو چرا اینقدر ساکتی آتنا ؟! یه چیزی بگو .

آتنا که اَصلا اِنگار یه دنیای دیگه ست .... با شنیدن اِسم خودش اَز زبون نازنین تازه به خودش میاد !

 میگه: چی بگم ؟ دارم به حرفای شما گوش میدم.

من برای اینکه آتنا رو یه ذره مشغول به صحبت بکنم حتی گفتن یه جمله ....  رو به آرین میگم: این دوست من دندون پزشکی می خونه!

آرین : اِاِاِ !! چه خوب ! خیلی رشته ی خوبیه!

آتنا فقط نیم نگاهی به آرین میندازه و چیزی نمیگه ....  ! من هم به آرین میگم : تو مغز و اَعصاب خوندی دانشگاه ؟! آرین که چند ثانیه ست چشمش به آتناست میگه: آره !

و بعد رو به آتنا میگه : سال چندمین ؟ آتنا : سال اَول ! اَز هر چی پزشک و پزشکیه بدم میاد!

من با خنده رو به بقیه میگم : اَز خون می ترسه ! اینم اَز دکتر مملکت ما !

نگار : اونوقت چه جوری داری دندون پزشکی می خونی !؟ نازنین : اَه ! چه جوری دستتو می کنی تو حلق مردم !؟!

آرین می خنده و میگه : اَوایل آدم یه کم اِسترس داره ! حتی برای یه تزریق ساده! زمان می بره تا دیدن اینجور چیزا عادی بشه! نگار : به نظر من دل و جرئت می خواد که اونم هر کسی نداره!

من آرین رو مخاطب قرار میدم و میگم : خب این سال ها بدون ما خوش گذشت !؟

آرین هم بهم نگاهی میندازه و بعد شروع می کنه به حرف زدن !

- اَوایل تحمل اونجا برام خیلی سخت بود ! نه دوستی نه آشنایی! فقط درس خوندم !

من با شیطنت خاصی به آرین میگم : من اَگه پسرارو نشناسم که دیگه نهال نیستم! فقط درس می خوندی ؟ هان ؟!

 آرین نگاهشو به من می دوزه و میگه : دوستای خوبی پیدا کردم ! اَما به پای دوستای اینجا نمی رسیدن ! من : خب ! اِعتراف کن!چند تا ؟! آرین با تعجب نگام می کنه و میگه : چی چند تا؟

چشمکی می زنم و میگم : بچه هم داری ؟! آرین: بچه ! اِی نهال ... !

نگار اینا شروع می کنن به خندیدن !

آرین: مثل اینکه تو واقعا مثل سابق موندی !

یکی اَز اَبروهامو میندازم بالا و میگم : نمی دونم!

نگار : راستی آرین چی شد یادی اَز ما کردی و اومدی اینجا ؟! – راستش اینقدر اونجا مریض و تخت بیمارستان و مطب و پرستار و اَز اینجور چیزا دیدم که خسته شده بودم ! پدرم پیشنهاد داد یه سر بیام اینجا !

منم که اَز خدا خواسته قبول کردم و چند ماهی کارو تعطیل کردم و اومدم اینجا !

 نازنین : مامان و بابا چه کارا می کنن ؟!

- خوبن ! سلام رسوندن! نگار: چرا اونا نیومدن با تو ؟- سرشون شلوغ بود مثل همیشه ! حالا قرار شد یه ماه آخری که من اینجام اونام یه سر بیان اینجا !

پدر و مادر آرین هم مثل مامان و بابای من دکترن ! مادرش متخصص پوست ومو و پدرش هم داروسازه !  

تو همین لحظه آرین میگه : نگار! اَز بابا شنیدم توی کارت خیلی موفقی و عکاس ماهری هم شدی !

نگار : اون چیزایی رو که می خواستم به دست آوردم ! آرین رو به من میگه : تو هم که روانشناسی خوندی؟

من : آره ! هم من و هم نازنین !

سرمو بر می گردونم و به بچه ها نگاه می کنم که پراکنده شدن و هر کی هم مشغول کار خودشه !

یه سری مثل ما رو نیمکت ها نشستن ! یه سری هم روی برفا نشستن !

سرمو به سمت نگار اینا بر می گردونم ... در این لحظه چشمم به عده ای اَز بچه های خودمون می اُفته که داخل پیست مشغول اِسکی هستن !

پیست یه محوطه ای درست پشت رستورانه که اَلان میشه رو به روی من !

اَه ! ما چرا اینجا نشستیم !!! بهتره مثل بقیه داخل پیست بریم !

 با این فکر به بچه ها میگم : پاشین! نگار: کجا ؟! من: بابا وقت برای حرف زدن زیاده ! نیومدیم اینجا که یه جا بشینیم و فقط همدیگه رو نگاه کنیم ! پاشین ! یکی بره چوب اِسکی هارو بگیره!

آرین: نهال راست میگه ! بریم .

همگی بلند میشیم و به طرف پیست اِسکی حرکت می کنیم که یه محوطه ای در پشت رستورانه !

هر قدمی که بر می دارم پام مقداری در برف ها فرو میره ! هوا هم به قدری سرده که صدای برخورد دندونامو می شنوم ! دستامم تو هم گره خورده !

 خب اَلان توی این برف چی حال میده ؟! آدم برفی درست کردن !

بیشتر اوقات نگار بهم میگه: با این کارایی که تو می کنی  آدم به عقلت شک می کنه!!

نمی دونم معنی این حرفش چیه ! مگه چی میشه من آدم برفی درست کنم !! آدم نیستم مگه من !؟

این کارا فقط واسه بچه ها نیست که !!! منم دل دارم و آدمم !

حوالی محل زندگی ما زیاد برف نمیاد یعنی برف میاد ولی شهرمون به عنوان یه شهر سردسیر نیست !

اَکثر اوقات در کریسمس ها توی تعطیلات برای مسافرت جاهای سردسیرو اِنتخاب می کنم !

یعنی جایی که فقط برف میاد و بارون بباره !

وقتی هم که این نوع هوارو می بینم اَصلا بند نمیشم یه جا ! همه ش زیر بارون و برفم !

  مخصوصا اَگه اون حوالی دریا هم باشه که دیگه هیچی !!! شبانه روز تو ساحلم !

عاشق دریام ! همیشه آرزو داشتم و دارم که خونه مون کنار ساحل باشه و وقتی پنجره ی اُتاقمو باز می کنم دریارو ببینم ! مخصوصا دریا توی شب !

یه بار رفته بودیم ویلای یکی از دوستامون که کنار ساحل هم بود . یه جای خیلی خیلی قشنگ و دنج !

 منو اَصلا نمی شد پیدا کرد ! هر ساعت و هر دقیقه با 3 پایه و بوم و رنگ و روغن سر و کار داشتم اونم کنار دریا ! 

وقتی اَمواج دریا رو می بینم و صدای موج ها رو می شنوم به طرز به خصوصی آرامش پیدا می کنم!

همون بارم با نگار رفته بودیم لب ساحل اینقدر بیچاره رو اَذیت کردم و سر به سرش گذاشتم که کلافه شد وگفت : عین بچه ها می مونی !

آخه آب بازی کردم باهاش ! اونم خیس آب شد ! کلی هم خوش گذشت !

نازنین همیشه بهم میگه : تو که اینجوری هستی ... یه دقیقه یه جا آروم نمی گیری و هی وَرجه و وُورجه می کنی ... حتما یکی عین خودت گیرت میاد .... که خدا به داد ماها برسه ! دوتایی می خوایین چیکار کنین !  

وقتی به خودم بیام می بینم داخل محوطه ی پیستم ! تموم مسیر رستوران تا اینجارو با فکر گذروندم !

چشمم به بچه ها می اُفته ....  مثل اینکه  یه عده با هم تا یه نقطه ای اَز پایین کوه مسابقه گذاشتن !

با دیدن اونا فکری به سرم می زنه !

مسابقه ! خوبه ها ! بد نیست یه بار اِسکی خودمو تِست کنم!

با این فکر رو به بچه ها میگم : کی با مسابقه موافقه ؟!

نازنین و آتنا که نمیان و به جمع بچه هایی که به این مسابقه چندان تمایل ندارن می پیوندن !

من و نگار و آرین به سمت بچه های موافق با مسابقه میریم !

با رسیدن به اونا آرین رو به گلی میگه : ما 3 تا هم هستیم !

بچه ها در حال حرف زدنن و دارن نقطه ی پایان مسابقه رو تعیین می کنن !

من کنار نگار ایستادم و چشمم به زمین و به برفاست که متوجه ی نگاه های خیره ای میشم !

سرمو بلند می کنم ... چشمم به بردیا می اُفته !

 همون پسر خانم آرین که اَلان رو به روم واستاده !

 پس اینه اینجوری روم زوم کرده و اَصلا چشم هم بر نمی داره اَزم !

چرا اینجوری نگام می کنه این!؟! یه جورایی یه نگاه خیلی مسخره داره !

اَز همون اَول یعنی اَز دیشب که دیدمش نه اَز خودش خوشم اومد نه اَز برادرش که دست کمی اَز خودش نداره !

این اَز طرز نگاه کردنش و اونم اَز دست دادن اِمروزش !

 وقتی می بینه تازه متوجه ی نگاه های عجیب و غریبش شدم لبخندی می زنه ! لبخندی که بدتر اَز نگاهش .... !

اَه اَه اَه !!! حالم به هم خورد ! پسره ی ... !

بی تفاوت اَزش می گذرم و رو به آرین میگم : تو اِمشب خونه ی ما میای دیگه ؟! – حالا ببینم چی میشه !

نگار که گوشش به حرفای مااِ رو به آرین میگه : حالا ببینم چی میشه نداره که ... !!! معلومه باید بیای خونه ی ما ! مامان و بابا اَز دیدن تو حتما خوشحال میشن!

بعد اَز پایان گفت و گوی ما 3 تا روزبه با صدای بلندی شروع می کنه به حرف زدن ! طوری که همه به راحتی می شنویم ! – خب همه ی بچه ها آماده اَن ؟!

آرین میگه : ما 3 تا هنوز نه !

و بعد رو به من و نگار میگه : چوب اِسکی یادتون رفته !

چند ثانیه ای طول می کشه تا آرین بره و بیاد !

وقتی هم که میاد من و نگار هر کدوم وسایل مورد نیازو اَزش می گیریم و آماده میشیم !

در این بین دوباره چشمم به بردیا می اُفته که بازم داره بهم نگاه می کنه!

سعی می کنم زیاد بهش توجه نکنم ! به همین منظور سرمو به طرف پارمیدا برمی گردونم و چند کلمه ای باهاش حرف می زنم !

و بعد چند دقیقه که تقریبا همگی برای شروع آماده هستیم مسابقه آغاز میشه !

اَکثر بچه ها با بیشترین سرعتی که می تونن دارن حرکت می کنن !

 ولی من اَول که به راه می اُفتم خیلی آروم حرکت می کنم و سعی می کنم اِنرژی مو برای پایان نگه دارم !

بعد گذشت چند دقیقه اَز شروع تازه سرعتمو زیاد می کنم و تند تر میشم !

که در این بین بردیا بهم می رسه ! سرعتشو تا حدی کم می کنه .... طوری که همپای من حرکت می کنه !

اَصلا حوصله شو ندارم ! برای اینکه یه جوری شرشو کم کنم سرعتمو تا حدودی بیشتر می کنم !

ولی اِنگار اون دست بردار نیست ! همینجوری پا به پای من داره میاد .... !

کم کم بهم نزدیک ترو نزدیک تر میشه و یهو یه متلکی بهم می پرونه .... !!!

چون حواسش به منه و چشمش به جلوی پاش نیست یهو نمی دونم پاش به چی برخورد می کنه که نمی تونه تعادلشو حفظ کنه و با سر میره تو زمین !!!!!!

با دیدن این صحنه ناخودآگاه خنده می گیره ... ! اَما خودمو کنترل می کنم و فقط لبخندی می زنم و با سرعت زیادی اَز کنارش رد میشم !

توی یک چشم بر هم زدن اَز همه سبقت می گیرم جز آرین ..... که با سرعت برق و باد در حرکته ! منم سرعتمو بیشتر و بیشتر می کنم طوری که یه جورایی خودمم ترسم می گیره !

صدای بچه هارو می شنوم که در حال تشویق کردن من و آرین هستن !

بیشتر پسرا که آرینو تشویق می کنن و دخترا هم منو !

بقیه ی بچه ها خیلی عقب تر اَز ما هستن !

تقریبا به آرین رسیدم که اون با صدای بلندی میگه : نه بابا ! مثل اینکه اِسکی تو هم خوبه !

لبخندی می زنم و میگم : کجاشو دیدی !!

بیشتر اَز 30 یا 20 متر به نقطه ی پایان نمونده !

من و آرین هر دو با سرعت زیادی و تقریبا در کنار هم در حال حرکتیم !

ثانیه های آخر که به کلی خسته میشم و به نفس زدن می اُفتم ... به سختی تحمل می کنم تا ...

تا اینکه من و آرین دقیقا توی یه ثانیه به نقطه ی پایان می رسیم !

و هر دو در یک زمان اَز حرکت باز می ایستیم !

بر می گردم و رو به آرین لبخندی می زنم و میگم : آفرین ! تو هم خیلی ماهری !

آرین رو به من میگه : تو هم دست کمی اَز من نداری !

بهش میگم : ولی به پای تو که نمی رسم ! اونم میگه : شکسته نفسی نرمایین!

تو همین لحظه بقیه ی بچه هایی که پشت سر ما بودن می رسن ! یعنی آناهیتا و سعید و مهسو و پدرام !

بقیه شون نیستن دیگه ! حتما اونا وسط راه کشیدن کنار ! همه هم به نفس زدن اُفتادن !

آناهیتا رو به من میگه : خیلی کارت خوب بود ! سعید هم رو به آرین میگه : کار تو هم عالی بود !   

مکانی که برای تحویل وسایل اِسکی هست چندان با ما فاصله نداره به همین خاطر من و آرین پیاده این مسیرو طی می کنیم .

 میون راه داریم حرف می زنیم ... !

آرین: ما تا کِی اینجاییم ؟ - نمی دونم دقیق !- اَگه برای تو و نگار مشکلی پیش نمیاد بعد ناهار بریم !؟

- باشه . به نگار میگم .

وقتی که به محل مورد نظرمون می رسیم آرین میره طرف جایی که حالت یه اُتاق کوچولو رو داره و وسایلو تحویل میده  !

 به محضی که بر می گرده طرفم ...

خم میشم و گلوله رو درست می کنم و پرت می کنم طرفش ! گلوله هم مستقیم با صورتش برخورد می کنه ! 

اونم اَز سرما به خودش می لرزه و ....

 شروع می کنم به دویدن ! اونم دنبالم می کنه و شروع می کنه به داد زدن ! اینم آغاز دویدن ماست !

آرین: بزار دستم بهت برسه ! منم در حالی که دارم می دُوَم ... می خندم و میگم : عمرا دستت بهم برسه !

و همینجوری به حالت دو تمام مسیری که رو اومده بودیم و میریم !

من زودتر به بچه ها می رسم و همونطوری که نفس نفس می زنم آخر راه رو با قدم های شمرده و آهسته طی می کنم !

اَول اَز همه چشمم به بردیا می اُفته که کنار یکی اَز بچه ها رو نیمکتی نشسته !

به نگاه های دوباره ش توجه ای نمی کنم و به طرف جایی که نگار اینا ایستادن میرم !

بهشون که می رسم و نگار منو می بینه میگه : اَول تو رسیدی یا آرین !

من: هر دو با هم توی یه زمان رسیدیم ! نگار : عجب خواهر ماهری داشتم و نمی دونستم !

لبخندی می زنم و به نگار میگم: اِشکالی نداره بعد ناهار بریم خونه ؟!؟

نازنین : بعد ناهار ! زود نیست ؟! نگار : خسته شدی ؟! من : نه ! آرین می گفت ... ! دلیلشو نپرسیدم !

بعد اَز این جمله رو به آتنا و نازنین میگم : شما دو تا چرا این پیرزن ها یه گوشه نشستین !؟

نازنین : من حس مسابقه نداشتم ! آتنا : منم خودمو تا حدی نمی بینم که با شماها ... !

وسط حرفش می پرم و میگم : اِاِاِ !!! باز شروع کردی تو ؟!؟

و بعد رو به نگار میگم : شماها کجا رفتین یهو ؟ فقط چند نفر رسیدن به ما !!!

نگار : من یکی کم آوردم ! ترجیح دادم اِدامه ندم !

تو همین لحظه صدای آرین رو اَز پشت می شنوم .... ! بر می گردم به عقب  و با دیدنش لبخندی می زنم !

اونم وقتی لبخند منو می بینه میگه : اَگه گفتین بدبخت و بیچاره کیه ؟!

نازنین می خنده و میگه : من بگم ؟! آرین: بگو ! نازنین : اونی که نهالو می گیره !

نگار و آتنا و نازنین می خندن و من براشون اَخمی می کنم و بعد آرین میگه : واقعا !!!! باید چیکار کنه اَز دست تو !!!

رو به همه شون میگم : هیچی ! باید به درگاه خدا شکر کنه که همچین گلی نصیبش شده !

نگار : بعد ببینین من تو این سال ها چه جوری تحملش کردم !! رو به نگار میگم : باشه نگار خانم !

بعد به همدیگه می رسیم !

تو همین لحظه یکی اَز بچه ها به سمتمون میاد ... !

آرمیتاست ! رو به ماها میگه : بچه ها برای ناهار نمیایین ؟!

وای ! این گفت ناهار ! تازه یاد شکمم می اُفتم !

رو به آرین اینا میگم : بدویین بریم ! نگار : نهال اَز هر چی بگذره دیگه شکمو .... !

رو به نگار میگم : تو اِمروز منو خیلی اَذیت کردیا !

 در این بین آرین میگه : راستی بچه ها ... من میگم بعد ناهار بریم خونه ! نازنین : به نظرت زود نیست !؟ آرین: من به خاطر خودم دارم میگم! آخه دلم برای دیدن مادر و پدر نگار و نهال داره پر می کشه ! بعدشم دلم برای خونه ی نهال اینا و خونه ی خودمون خیلی خیلی تنگ شده !

خونه ی آرین اینا قبل اینکه اَز آمریکا برن  رو به روی خونه ی ما بود ! یه خونه بود تو مایه های خونه ی خودمون !

نگار میگه : آخی ! باشه من که مشکلی ندارم. نازنین : شما دارین میرین منم میام !

آتنا : منم که میام ! رو به آرین میگم : پس میریم !

5 نفری اَز محوطه ی پیست عبور می کنیم و به رستوران می رسیم !

 در این بین آرین رو به من و نگار میگه : هنوز حیاط ها همون شکلی مونده !؟ نگار : خونه ی ما که هیچ فرقی نکرده ! خونه ی شمام همون بهتر که نفروختینش .... مامانم نذاشت آب اَز آب تکون بخوره ! همه چیز مثل قبلش مونده ! فقط درختا پیرتر شدن و بابام باغبون آورد یه سری درختای دیگه کاشتن !

داخل رستوران میشیم ! طبقه ای که برای صرف ناهار باشه همین طبقه ی اَوله !

بچه ها یه سر و صدایی راه اَنداختن که حد نداره .... !!!

میز 6 نفره ای کنار شومینه اِنتخاب می کنیم ! اَلبته به خواسته ی نازنین که سردشه !

روی صندلی می شینم و اَز پشت شیشه به بیرون و سفیدی مطلق برف چشم می دوزم ! 

عجب هوای مسخره ای داره این داخل ! من که ترجیح میدم تو همون سرما می موندم و اینجا نمی اومدم !

 دارم خفه میشم ! توی هوای به اون سردی و خوبی که نمیان توی یه جای خفه !!! اَلبته به خاطر غذا تحمل می کنم !

در همین لحظه صدای کسی رو می شنوم که میگه : چی میل دارین براتون بیارم !؟

بر می گردم طرف صدا ... ! گارسنه ... که اومده کنار میز ما !

به مِنو نگاهی میندازم ! اَه اَه ! اینا هم که غذای ایرونی ندارن !

چه چیزایی میگی نهال ! غذای ایرونی اینجا چیکار می کنه !

 یکی اَز غذاهای خارجی که نسبت به بقیه ی غذاها برام قابل تحمل تره سفارش میدم !

آرین اَلان چند سالشه !!! یا 30 یا 29 ! توی این 6 سال زیاد اَز هم خبر نداشتیم !

آخرین باری که با هم حرف زدیم عید 3 سال قبل بود ! خانواده ی خیلی خوبی هستن !

من و نگار با آرین بزرگ شدیم ... برادر هم نداشتیم همیشه به چشم یه برادر بهش نگاه می کنیم ! اونم چون نه خواهری داره نه برادری .... حساب خواهرو روی من و نگار باز می کنه !

با این فکرا سر می کنم تا گارسن غذارو برای ما بیاره !

هر چند بیشتر مایلم غذای ایرونی بخورم ولی چون خیلی گرسنه هستم به خوردن همین غذای خارجی هم قانع میشم !

در همین لحظات گارسن غذاهارو میاره و بعد اینکه میز چیده میشه همگی مشغول خوردن میشیم !

من لیوان نوشابه رو بر می دارم و تا لیوانو به لبم نزدیک می کنم نازنین رو به آتنا میگه : ببین چقدر خوش اِشتهاست .... ! آتنا نگام می کنه و لبخندی می زنه و میگه : آخه دیشب هیچی نخورد من یه چیز دیگه ای فکر کردم !

هیچی نمیگم فقط غذارو می خورم که هر چه سریع تر اَز این هوای خفه کننده راحت بشم !

من و نگار هر دو هم زمان غذامونو تموم می کنیم .... و نگار که می خواد اَز کیفش پول در بیاره آرین به حرف میاد ... !

- وقتی من هستم نیازی نیست تو حساب کنی ! نگار : حالا اینبار مهمون من ! آرین: باشه یه دفعه ی دیگه ! نگار هم اَز دادن پول منصرف میشه !

در این بین آتنا رو به آرین میگه : غذای خیلی خوشمزه ای بود ... دستتون درد نکنه. نگار : دفعه ی بعد همه تون باید بیایینا! من به  آرین میگم : بابت غذا ممنون. نازنین : ولی نگار یادت باشه رستوران نریم ! دستپخت خودت خیلی بهتره ! آرین با خنده رو به نگار میگه : بازم غذا می سوزونی ؟! نگار لبخندی می زنه و میگه: اون اَولین باری بود که غذا درست می کردم !

یاد اَولین باری که نگار غذا درست کرده بود می اُفتم ! من اون موقع 10 سالم بود نگار هم 13 ساله ... اون روز تو خونه با آرین تنها بودیم ... گرسنه شده بودیم نگار مثلا اومد غذا درست کنه .... همه غذا ته گرفت و سوخت! آَشپزخونه به گند کشیده شد !  خلاصه اون روز تا شب که مامان و باباها بیان با هَله و هوله سر کردیم !

رو به نگار میگم: پاشو بریم ... دیگه تحمل گرمارو ندارم!

آرین رو به من همراه با لبخندی که رو لباش نقش بسته میگه: مثل اینکه واقعا واقعا هیچ فرقی نکردی ... هنوزم به گرما حساسی !

در جواب لبخندی می زنم .

همزمان با بلند شدن من و نگار اَز سر میز آتنا هم پا میشه !

و هر سه باهم اَز رستوران خارج میشیم !

و اینبار به طرف چپ میریم ! سمتی که تعدادی درخت با فاصله های نه چندان زیاد در کنار هم قرار گرفتن !

من به درختی تکیه میدم و آتنا و نگار هم هر کدوم در دو طرف من قرار می گیرن !

در این بین نگار رو به من میگه : اینجا یه تله کابین نداشت؟!

کمی به اَطرافم نگاه می کنم و میگم: یادم نمیاد!

در همین لحظه چشمم به نازنین و آرین می اُفته که هر دو اَز مقابل دارن به طرف ما میان و مشغول حرف زدنن!

وقتی که بهمون می رسن آرین رو به ماها میگه : هر وقت بچه ها اومدن بیرون اَزشون خدافظی کنین بریم !

نگار : باشه !

من رو به آرین میگم: مامان و بابا تورو ببینن چی میگن؟! نگار: فکر کنم بشناسنت!

آرین : اینقدر دلم برای خونه مون برای اُتاقم تنگ شده که حد نداره ... ! نگار: هنوزم همون صفارو داره !

نازنین رو به من میگه: ببینم توی اون کوله چی گذاشتی؟ نگار: هیچی ... هَله و هوله ! عادته همیشه می خواد بره جایی یه عالمه وسایل با خودش جمع می کنه و می بره ولی آخرِ سر همه شو بر می گردونه خونه !

بدون توجه به حرف های نگار و نازنین رو به آرین میگم: تو توی این مدت نامزدی ... چیزی پیدا نکردی؟!

آرین لبخندی می زنه و میگه: بی خیال نامزد می خوام چیکار ... ! نگار : داری پیر میشی ! نازنین : کجا داره پیر میشه ! فکر کنم 28 سال داشته باشه ! آرین : 30! نازنین: بمون اینجا ... خودمون برات آستین بالا می زنیم ! آرین می خنده و میگه: فعلا که همینجوری داره خوش می گذره!

تو همین ثانیه سر و صدایی اَز طرف رستوران بلند میشه ... نگاه که می کنم ... بچه هارو می بینم !

رو به نگار اینا میگم: بریم ... بچه ها اومدن بیرون.

همگی به طرف رستوران میریم و اَز تک تک بچه ها که اونجان خدافظی می کنیم !

و بعد اَز خارج شدن اَز این محوطه به طرف محلی میریم که ماشینو پارک کردیم .

در این بین رو به آرین میگم: یادم میاد دست فرمونت خوب بود ... هنوزم همونجوریه! آرین : اِی بدک نیست ! حداَقل زنده به خونه می رسیم!

به ماشین که می رسیم آرین پشت رُل می شینه و نگار هم جلو و من و نازنین و آتنا هم پشت می شینیم!

تا به شهر برسیم کلی میگیم و می خندیم ... درست مثل زمانی که داشتیم می اومدیم !

فقط اینبار آتنا دوباره ساکت شده ... !

                

اینم از داستان .

حالا میریم سراغ شعرای همیشگی !

با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی ذاشتم

چه سفرها با تو کردم ... چه سفرها تو رو بردم

دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم

دارم از تو می نویسم که نگی دوستت ندارم

از تو که به یک نگاهت زیر و رو شد روزگارم

دارم از تو می نویسم ....

موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن

کسی رو جز تو نداشتم ...

اسمی جز تو نمی ذاشتم ...

من تمام قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

با تو من چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم

تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم

حتی من به آرزوهات تو رو اخر می رسوندم

می رسیدی تو ... من اما  ارزو به دل می موندم

هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو

اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو

توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم

اینقدر رفتم و رفتم که هنوز هم برنگشتم

من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه ی توست

هرچی شعر عاشقانه ست من برای تو نوشتم

به جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم!!!

می گفتی تویی که با من همزبونی

می گفتی به خدا قدرمو می دونی

می گفتی واسه من می مونی همیشه

قلب مهربونت بی وفا نمیشه

تو چرا دروغ گفتی بی وفا

خدا رو قسم دادی رفتی بی خدا

دل من به عشق تو داشت جون می گرفت

زندگی تلخم داشت سامون می گرفت

یکی از دوری تو داره تنها می میره

زندگیش آروم آروم داره پایون می گیره

بیا نذار بمیره ....

چه کنم اگه بیای چی برات مونده به جا

دل من تو سینه مرد وقتی رفتی بی صدا

دیگه هیچی ندارم زیر پاهات بذارم .... بیا پیش من بمون هنوز .... دوستت ..... !

 

وقتى مياى ... صداى پات از همه جاده ها مياد

انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا مياد

تا وقتى كه در وا ميشه ، لحظه ى ديدن مى رسه

هر چى كه جاده است رو زمين ، به سينه ى من مى رسه

وقتى تو نيستى قلبم رو واسه كى تكرار بكنم

گل هاى خواب آلوده رو واسه كى بيدار بكنم

دست كبوترهاى عشق واسه كى دونه بپاشه

مگه تن من مى تونه بدون تو زنده باشه

اى كه تويى همه كسم بى تو مى گيره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هر چى مى خوام مى رسم

عزيزترين سوغاتيه غبار پيراهن تو

عمر دوباره ى منه ديدن و بوييدن تو

نه من تو رو واسه خودم ، نه از روى هوس مى خوام

عمر دوباره ى منى ، تو رو واسه نفس مى خوام

گاهي آرزو مي کنم ...

کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!!

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم!

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم

" آخه اون که ميدونست چقدر دوستش دارم !!!! "

کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي تا که امروز با خود نگويم

" من که مي دونستم چقدر دوستش داره ..."

کاش ... کاش .... کاش !

دوباره خزون اومد ، نم نم بارون ميزنه تو صورتم

بوي خاك و نم و كوچه ميگه هنوز ديونتم

رعد و برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز

دستاي كيو گرفتي زير بارون هاي پاييز

ميخوام اينجا با تو باشم زير بارونا دوباره

ولي افسوس ديگه نه توهستي نه بارون مي باره

خزونم داره ميره نمونده برگي رو درختا

من هنوز منتظرتم توي جاده تك و تنها

ديگه بارون نمي باره توي جاده پر برفه

به خداي آسمونا عشقت از يادم نرفته

ميخوام اينجا با تو باشم زير برف، باد و بارون

نياي با خاطراتت سر ميزنم به بيابون

توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته

یکی با چشمون گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اظطرابش به افق به بی نهایت

ساکت اما تو قلبش داره یه دنیا شکایت

                                                                                                            

تو چشاش حلقه ی اشکه تو قلبش غم دنیا

منتظر داره یه مسافر  تا بیاد امروز و فردا

باورش نمی شه که عشق و همه دنیا  زیر آبه

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه

تنهایی براش عذابه

 

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره

همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه عشق شو برده به دریا

حالا از خودش می پرسه میادش ؟

 

عاشقی که تنها باشه تو دنیا نمی مونه

دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره

همه دریاش زیر آب و از غم دوریش میمیره

هرگز از یادش نمی ره از غم دوری میمیره

خب اینم از شعرا . حتما نظرتونو راجع به شعرا و عکسا بگین .

 خب من دیگه برم ! خیلی دوستون دارم . قربون همگی . فعلا خدافظ .

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 13:0  توسط نیلوفر   |