سلامممممممممممممم ! ![]()
خوبین ؟
خوشین ؟
سلامتین ؟!
چه خبراااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟
تابستون تموم شددااا !!! ![]()
اصلا این تابستون به من یکی خوش نگذشت !
به شما چطور ؟
چه کارا می کنین آخر تابستونی ؟! ![]()
منم خوبم ... یعنی بد نیستم ! می گذرونم !
راستییییییی ... ماه رمضونتون مبارک . روزه هاتونم قبول ! ![]()
طبق معمول اول از همه از نظرای قشنگتون ممنونم که مثل همیشه از من حمایت می کنین !![]()
![]()
اول از همه می خوام به هدیه جونم یه چیزی بگم !
هدیهههههههههههههههه تولدت مبارکککک !![]()
![]()
![]()

می دونم ازت دورم و نمی تونم برات کادو بخرم و روی ماهتو ببوسم ولی باید بگم خیلییییییی خیلی خیلییییییی دوست دارم !![]()
از همون اول با من بودی و همراهیم کردی ! ![]()
این گل ها رو به تو تقدیم می کنم که خیلی دوستتتت دارممممممم و باز هم تولدتو تبریک میگممم ! ![]()
![]()

ایشاءالله سالیان سال زنده باشی و به هر چی که می خوای برسی ! ![]()
راستی یه چیزی هم باید بهت بگم ! هدی خیلیی خیلی خیلیییییی خوشگلی ! ![]()
سارا (ب) عزیز اگه آپ های منو به دقت بخونی متوجه میشی من هر بار از نظرای قشنگ بچه ها تشکر می کنم!
اصلا این وظیفمه ! چون من هر چی دارم از شماها دارم ! ![]()
و حالا جواب به دو عزیزی که مثل اینکه از داستان انتقاداتی داشتن !
اولش باید به درسا و رویای عزیز بگم که ... چرا ناراحت بشم ؟! داستانه دیگه !!! هم نظر میدین هم انتقاد ! ![]()
در جواب به شما دو تا گل می خوام بگم که به نظر شماها چه چیز های توی داستان اضافی هست و نباید اینا نوشته بشه !!؟؟
چون من واقعا نمیدونم چه چیزی نباید نوشته می شد که حالا میگین .... ؟! اگر لطف کنین و اینو بگین واقعا ممنون میشم و حتما حتما جواب هاتونو در آپ بعد میدم !![]()
و حالا ژوان جون !
خوبی عزیزم ؟
به خدا منو ببخش نتونستم بیام وبت !
تورو خدا شرمنده ! ولی حتما میام ! ![]()
گلم اگه می خوای داستان سوگندو بخونی .... اون دو تا وب توی پیوندهام هست !
داستان اول و داستان دوم که بازسازی همون داستان اول بود !
خب بچه ها دیگه چه کارا می کنین ؟! ![]()
یه هفته قبل اینقدر هوا اینجا افتضاح بود که نگو و نپرس !!! ![]()
انگار وسط مرداده ! گرم گرم !
ولی پریشب یه بارونی اومد که عین سیل بود !
الانم نم نم داره بارون میاد ! ![]()
راستییییییی من اینبار یه عکسی از دریای انزلی گرفتم که براتون بزارم !![]()
اون بار گفته بودما رفتم لب ساحل ... هوا ابری بود چقدر دریا قشنگ بود !!! همون موقع با موبایل این عکسو گرفتم ولی چندان کیفیت نداره ! ولی فوق العاده قشنگه !
اینم از لینک عکس !
حتما نظرتونو راجع بهش بگین !
حالا یه چیز دیگه ............... !!!
راستی بچه ها خواهشا برین به سایت تپش و به کامران و هومن عزیز رای بدین ! چون واقعا لیاقت دارن همیشه و همه جا اول باشن ! ![]()
خب حالا میریم سراغ شعرا و عکسا
که امیدوارم خوشتون بیاد ![]()
****************

آيا اين تقدير منه
تا روزها تو جاده ی دلتنگي بنشينم و
افسوس دوري تورو بخورم !!!؟
درختای جاده زندگيم در حال خشك شدن هستن !
افسوس كه تو دیگه كنارم نيستي
افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي رو رقم زده .
افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر میشی
گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما....
اما خوشبختي من در با تو بودن بود
افسوس كه خوشي ها تموم شد
افسوس كه باهم بودن ها تموم شد
اما اگر تو بدون من خوشبختي
دوري رو تحمل مي كنم
من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد
تا دو سر ما رو عاشقونه به هم برسونه
و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم موند
لعنت به اين دنيا !

همدم شبهاي دلتنگي من ....
امشب مهمون كدوم آسمون بودي ؟ هم صحبت كدوم ستاره ؟
همدرد كدوم مهتاب ؟
یادت هست ؟
شبهاي پريشونیمو با تو قسمت کردم ...
ستاره هامو بغل بغل به آسمون چشماي تو
تعارف می كردم !
سياه چالاي دلتنگيام رو لبخندهات پرمی كرد !
براي گذري هر چند کوچولو به آسمون نگاهم برگرد .....
ببين چه جوری ماه ذهنم
تو سياره خاطرات مي گرده و آروم اشك مي ريزه !
بغض هامم جواب نگفته های فشرده گلوم رو نمی دن ... .
تو نيستي و من ، شبگرد تنها نشین خلوت غم شدم ... .

وای خدا این دوتارو نگاه کننننننن !!! ![]()
اگه گفتین کی هستن این دوتا ؟! ![]()
چطوری رفتنتو باوركنم در حالي كه عشقت هنوز تو قلبم جاریه !
چطوری نبودنتو قبول كنم در حالي كه تورو هر لحظه كنار خودم مي بينم!
چطوری قبول كنم كه ديگه منو دوست نداري در حالي كه دوستت دارم گفتن هات لحظه به لحظه
تو گوشم زمزمه ميشه !
چطوری تورو پيش خودم حس نكنم در حالي كه گرمي دستت وجودمو در بر گرفته!
نوازش موهايم با دستای مهربونت چه آرامشي به من مي داد !
من با تو توی آسمونها بودم !
هرگز اينو كه روزي بري قبول نداشتم!
چه بي رحمانه تورو از من گرفتن!
حتي نذاشتن كه به تو بگم كه چقدر دوستت دارم!
دلم از اين مي سوزه كه حتي براي يك بار هم به تو نگفتم كه چشمات، نگات آرامشي به من
میده که هرگز اونو تجربه نكرده بودم!
شايد ... شايد اگه اينها رو به تو مي گفتم تو با اون همه مهربوني كه داشتي پيش من مي موندي!
تو تلاشي براي رفتن نداشتي تو دلت مي خواست كه بموني ولي تقدير بود كه تو بري و منو
با اين عشقي كه تو تمام وجودم از تو به يادگار مونده تنها بذاري!
رفتي ... نميگم كه چرا رفتي .... چون مي دونم كه چاره اي جز رفتن نداشتي !
میایی ... نميگم كه بيايي !
چون ...
هميشه الگويي بودي برام !
كارهات ... رفتارت .... مهربوني هات ..... گذشتت .... خوبي هات ... !
تو بهترين و كامل ترين هستي !
دوستت دارم !

اگه مي دونستي قطره بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داره،
می دونستی يه بندر وقت رفتن كشتيها چقدر تنها ميشه .... اگه
.... كشيدن پرندهها چه غمگين میشه اگه مي دونستي درخت كاج وقت پر
.... اگه مي دونستي رفتنت چه آتيشي به جونم كشيد
اون وقت اینقدر راحت نمی گفتی خداحافظ !

تقديم به کسانی که بی هیچ جرمی آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ...
امشب باران به ميهمانی چشمانم آمده ...
خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتی از نفس کشيدن...
امروز عقربه های ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم!
کاش می دونستی دلم در حسرت دوباره دیدنت تو سینه می سوزه ....
کاش می دونستی شمع آرزوهای منو باد جدایی تو خاموش کرد ....
کاش می دونستی جای تو برای همیشه کنار تنهایی من خالیه .....
کاش می دونستی این دل بعد از تو دیگه ارزش نگه داشتن نداره ....
کاش قصه تنهایی منو از چشمای بی فروغم می خوندی ،
حالا چطوری به نبودن همیشگی ات عادت کنم؟!
دلم برايت تنگ مي شود ...
! نه هرشب نه هر روز
بلکه هر لحظه !
.. اين را عقربه هاي ساعت نيز مي دانند
خطوط دفترم نامت را از بر کرده اند..
! اگر روزي تو را ننويسم , دل آبي خودکارم برايت تنگ ميشود
بیشتر از این منتظرتون نمی زارم . این شما و این هم داستان ! ![]()
بعد اَز دَری وَری گفتن های من و نازنین نگار شروع می کنه به حرف زدن !
نگار : می خوام یه خاطره ای اَز فیلمبرداری هامو تعریف کنم ! فکر کنم 2 یا 3 سال قبل بود ...
قرار بود فیلمبرداری یکی اَز آهنگ های ملایم و غم اَنگیز .... اَنجام بدم به صورت یه فیلم !
به خاطر ریتم غمگین این آهنگ همه ی صحنه ها توی جاهای رمانتیکی گرفته می شد .... مثل دریا !
یادته که نهال ؟!
منم با نگار رفته بودم ! خیلی خوب این خاطره رو یادمه !!! اون موقع 18 سالم بود !
در جواب میگم: آره یادمه ! نگار : نهالم برده بودم !
صحنه ی آخر این ویدیو توی بیمارستان بود و جریان اَز این قرار بود که پسره تصادف کرده و داخل اُتاق عمل بود!
و دختره همه ش توی راهرو قدم می زنه و همه ی خاطره هاش با پسره یادش میاد ... و هی اَشک می ریزه ! همه ش به ساعت نگاه می کنه که سریع و تند می گذره !
خلاصه تمام حالت هایی که توی چنین موقعیتی به آدم دست میده رو باید صورت اون شخص نشون می داد !
بالاخره دکتر که اَز اُتاق میاد بیرون .... تند میره طرفش ! با چشمای گریون فقط به دکتر نگاه می کنه ! دکتر هم سرشو تکون میده با ناراحتی ... !!!
دختره هم نمی تونه خودشو کتنرل کنه و میره طرف در اُتاق عمل که روش علامت ورود ممنوع بود ... ! دکتر بر می گرده و سریع دستشو می گیره که مانع اَز ورود اون بشه ! ولی اینقدر دختره اِصرار می کنه که بالاخره دکتر راضی میشه دختره بتونه برای آخرین بار پسره رو ببینه ! می برنش سردخونه !
وقتی ملحفه رو اَز روی سر پسره می کشه پایین و چشمای پسره رو که هیچی اَزشون باقی نمونده بود می بینه با گریه اَز حال میره !
این تیکه رو کلا اَصلا دختره نمی تونست خوب حس بگیره !
حدود 10 بار این صحنه تکرار شد ! اَما هر بار بدتر اَز قبل !
یه بار دختره اَشکش در نمی اومد ... یه بار خیلی بی حس و غیر طبیعی بازی می کرد ! یه بار اَشکش در می اومد توی راهرو خوب بازی می کرد اَما توی سردخونه نه !!!
خلاصه آخر سر دیگه همه خسته شده بودیم ... می خواستیم اِدامه ی کارو برای روز بعد بزاریم که ... نهال گفت بمونید !
به دختره گفت بیا کنار و به بقیه گفت بزارین خودم یه بار این صحنه رو براتون بازی کنم !
اَولش من مخالفت کردم و گفتم یعنی چی ! چرا و واسه چی ! ولی آخر سر خود ... منو راضی کرد !
نهال اومد و شروع کرد !!!
فقط ... فقط یه بار توی 15 دقیقه بدون اینکه کسی بهش ایرادی بگیره همه ی تیکه هارو بدون اِشکال اِجرا کرد !!! فوق العاده بود ! یعنی خودم شُکه شده بودم ! اَصلا فکر نمی کردم نهال اینقدر عالی اَز عهده ی این کار بر بیاد !
اون صحنه که مثلا بالا سر جسد پسره بود ... واقعا قشنگ بود !
یه طوری که اَشک توی چشمای همه نشست !!!
تاثیرش تا حدی بود که خواننده اومد و اَز نهال تقاضا کرد که توی این ویدیو به عنوان مدل باشه و ... ما بیاییم اَز اَول فیلمبرداری کنیم و ... ! ولی خب نهال جواب رد داد ! اینم اَز خاطره ی نهال خانم بازیگر !
نازنین : بابا اِیول ! دوست بازیگر نداشتیم که اونم اَلان داریم !
آرین : چرا تقاضا رو قبول نکردی ؟! من جواب میدم : اَولا که اون جورایی که نگار میگه هم نبود! دوما مگه من بیکارم پیشنهاد اون یارو رو قبول می کردم ! بعدشم من زیاد اَز اینجور کارا خوشم نمیاد !!!
در این بین آرین میگه : خب رسیدیم ! اَلان باید کجا بریم ؟!
با نگاهی به اَطراف متوجه میشم به شهر رسیدیم ! فاصله ی بین پیست اِسکی و شهر با شوخی ها و صحبتامون گذشت !
نازنین در جواب آرین میگه: خونه ی ما ! آرین: همون جای قبلیه ؟
نازنین : آره !
من میگم: مگه آدرس یادته ؟!؟
آرین : اِسم خیابون یادمه اَما کوچه رو نه !
نازنین آدرس دقیق رو به آرین میده .
در این بین گوشی نگار به صدا در میاد و نگار سریع اَز توی کیفش گوشی رو در میاره و جواب میده !
من نگامو به آتنا می دوزم و میگم : اِمروز چطور بود ؟!
آتنا لبخندی می زنه و میگه: فکر کنم اَز تو خونه موندن بهتر بود !
من : معلومه که بهتره! توی خونه وقتی آدم بیکار باشه دیوونه میشه ... ! تازه اومدی اینجا ! یه چند مدت بگذره اینجور تفریح ها برات عادت میشه !
آتنا چیزی نمیگه و فقط بهم نگاه می کنه !
من دوباره رو به آتنا میگم : فعلا هیچ تصمیمی برای این تعطیلات نگرفتی ؟!؟
آتنا: نه!
نازنین به حرف در میاد و میگه : ما هر سال می رفتیم ویلای گلنوش اینا !
من : آره! خیلی جای قشنگیه.
آتنا: اِمسال چرا نرفتین ؟! نازنین: ویلارو فروختن!
اینبار آتنا همراه با لبخند چشمکی می زنه و رو به من میگه : تو چه هنرایی داری ! حیف که برادر ندارم واگرنه محال بود بزارم اَز دستم در بری !!!
می خندم و رو به نازنین میگم: می بینی ... !!! نمیای خواستگاریم !! دیگه اَز دست این خواستگارا خسته شدم که هر روز میان و صف می بندن دم خونه !
نازنین می خنده و رو به آتنا میگه : آخه من دوست پسر 10 .... 20 ساله شم !
در همین لحظه نگار صحبتش با موبایل تموم میشه و گوشی رو سر جای اَولش یعنی به داخل کیف بر می گردونه !
من به نگار میگم : کی بود زنگ زد ؟! نگار هم جواب میده : یکی اَز دوستام .
تو همین لحظه آرین ماشینو نگه می داره و میگه : رسیدیم !
با نگاهی به بیرون می فهمم که بله رسیدیم به خونه ی نازنین اینا !
نازی در ماشینو باز می کنه رو به ماها میگه : بفرمایید بالا! آرین میگه: می خوام مامان و باباتو ببینم ... ! نازی: باشه .
من هم رو به نگار میگم : پاشو من و تو هم بریم بیرون ... زشته اینجا بشینیم !
نازنین برای خدافظی رو به آتنا می کنه و میگه : آتنا جون من دیگه باید برم ..... اِمروز خیلی خوش گذشت ...! آتنا: به منم همینطور ! نازنین : پس فعلا خدافظ ! آتنا : به اُمید دیدار !
آرین هم سرشو به طرف آتنا بر گردونده و میگه : شرمنده یه لحظه برم . آتنا: نه خواهش می کنم .
آرین و نازنین اَز ماشین خارج میشن !
نگار در حالی که دستشو روی دستگیره ی در گذاشته رو به آتنا میگه : تو اینجا بمون تا ما برگردیم ! آتنا : باشه !
من و نگار هم اَز ماشین بیرون میاییم و به طرف آرین و نازنین که کنار در ورودی حیاط ایستادن و منتظر باز شدن در هستن میریم !
آرین که چشمش به خونه ست رو به نازنین میگه : خونه هیچ فرقی با قدیما نکرده !
فرصت نمیشه نازنین جوابی بده ... چون تو همین لحظه در خونه باز میشه !
اَول آرین میره تو و بعد نگار و بعد من و نازنین !
با ورود به حیاط چشمم به مانی و نیما می اُفته که طبق معمول مشغول کُشتی گرفتن روی سبزه ها هستن و اَز سر و کول هم بالا میرن !
آرین تا نگاش به این دو تا وروجک می اُفته اَز حرکت باز می ایسته و با تعجب رو به نازنین میگه : اینا دیگه کی هستن ؟!
من می خندم و میگم : مانی و نیما !
نگار: اِاِاِ !!! تو مگه اینارو ندیدی ؟!
نازنین کمی جلوتر میره و میگه : تو وقتی داشتی می رفتی اینا 2 سالشون بود ! یادت نمیاد !؟
آرین : خدایا !!! این دو تا همون کوچولو ها ... برادرات هستن!!! چقدر بزرگ شدن !
مانی و نیما تازه متوجه ی ورود ما میشن و وقتی منو می بینن بدو بدو میان طرفم و می پرن بغلم !
نیما : سلام خاله جون.
من: سلام عزیزم . مانی : سلام خاله جونم!
نازنین : سلام بچه ها ! مامان و بابا نیستن ؟!
آرین به من نزدیک تر میشه و رو به مانی و نیما میگه : سلام !
مانی و نیما هم که تازه اَز بغل من بیرون اومدن با تعجب به آرین نگاه می کنن !
نگار اَول به مانی و نیما سلام می کنه و بعد رو به آرین میگه: این دو تا وقتی نهالو می بینن دیگه ماهارو یادشون میره !
نازنین رو به نیما میگه : مامان و بابا که هستن ؟
نیما که حواس و نگاش به آرینه جوابی نمیده ... ! نازنین هم وقتی سکوت عجیب مانی و نیما رو می بینه میگه: یک عموی جدید براتون آوردم .
آرین لبخندی می زنه و خم میشه به طرفشون ... و میگه : به به چه آقا پسرهای گلی ... !
رو به این دو تا شیطون میگم : سلام نمیگین به عمو ... !
مانی و نیما مثل هر بچه ی دیگه ای که وقتی یه غریبه رو می بینن ساکت میشن و حرفی نمی زنن
در سکوت به آرین خیره شدن !
تو همین لحظه صدای مامان نازنین رو اَز در ورودی خونه می شنوم .
نگام به طرف در میره ... !
بقیه هم مثل من به طرف صدا بر می گردن .
خاله مرجان ( مامان نازنین) وقتی ماهارو می بینه به طرفمون میاد و میگه : اِاِ ! سلام . شمایین ؟ چرا اینقدر زود اومدین ؟
بعد اینکه همه ی اینارو میگه تازه نگاش به آرین می اُفته و متوجه ی آرین میشه !
آرین رو به خاله میگه : سلام .
خاله هم که چند ثانیه ست چشمش به آرینه با تعجب زیادی لب باز می کنه و میگه : توییی آریننن ؟؟!
آرین همراه با لبخند چند قدمی به خاله نزدیک تر میشه و میگه : چطورین شما؟ چه خبر؟
خاله در حالی که داره با آرین دست میده میگه : مرسی ! سلامتی . تو خوبی عزیزم ؟ اینجا چیکار می کنی ؟
مانی و نیما هر دو در یک زمان به طرف مادرشون میرن و با هم یکصدا میگن : مامان این آقای کیه ؟!
نازنین به آرین اینا نزدیک میشه و میگه : عمو آرین .
من با خنده میگم : اَصلا به اِسمت عمو نمیاد !
خاله رو به من و نگار میگه : سلام . خوبین ؟
نگار : سلام . مرسی . من هم میگم : سلام .
آرین رو به خاله مرجان میگه : اومدم شمارو یه سر ببینم و برم . خاله: کِی اومدی عزیزم؟ چرا اینطوری بی خبر ؟ مامان و بابا خوبن ؟
آرین: توضیح دادنش که مفصله ! ولی دیروز رسیدم . مامان و بابا هم خوب بودن و سلام رسوندن . اِمروز بچه هارو تو اِسکی دیدم و اَلان هم اومدم اینجا . دلم برای همه تون یه ذره شده بود !
خاله با نگاهی به سر تا پای آرین میگه : قربونت برم عزیزم . دل ما هم برات تنگ شده . یهو چشمم بهت اُفتاد . شُکه شدم !
آرین: عمو رضا ( پدر نازی ) خونه نیست ؟!
خاله در جواب میگه : نه عزیزم نیست . تا کِی اینجایی؟
آرین: حالا حالاها اینجا موندگارم.
خاله: پس میاییم دیدنت.
آرین خم میشه و لُپ مانی رو می کشه و میگه : این دو تا وروجک که به من سلام نگفتن !
خاله می خنده و میگه : ناراحت نباش .... براشون غریبه ای ! بزار دو روز بگذره باهات که پسر خاله شدن اَز سر و کولِت بالا میرن !
آرین : خب من دیگه رفع زحمت کنم .
خاله : نمیایی بالا؟
آرین : نه باشه برای یه دفعه ی دیگه مزاحم میشم .
خاله : حتما سلام منو به مامان و بابات برسون . خوشحال شدم دیدمت .
آرین: بزرگیتونو می رسونم . شما هم سلام منو به عمو برسونین ! فعلا خدافظ .
من و نگار هم اَز نازنین و خاله و مانی و نیما خدافظی می کنیم و به همراه آرین اَز حیاط خارج میشیم !
اینبار من پشت فرمون می شینم و آرین هم جلو و نگار هم پشت کنار آتنا !
ماشینو روشن می کنم و به حرکت در میارمش !
در این لحظه آرین به من میگه : همه چیز یه جورایی عوض شده!
من هم میگم : واقعا مانی و نیمارو اَز یاد برده بودی ؟! آرین : خب نه ... ! ولی یادمم نبودن ! داشتم می رفتم یک سالشون بود ! من: چرا اینجا نمی مونی ؟! آرین جواب میده : نمی تونم ! یعنی نمیشه تمام زندگی من اون جاست !
من می خندم و میگم : همچین میگی زندگی که آدم فکر می کنه زن و بچه داری اونجا !
در همین لحظه صدای آتنا رو می شنوم که داره میگه : نهال جون سر همین خیابون اَگه نگه داری ممنون میشم!
بهش میگم : تو کِی می خوای این تعارف هارو بزاری کنار ؟! اَز اینجا تا خیابون خونه ی شما کلی فاصله ست !
آتنا : می خوام یه کم قدم بزنم !
گوشه ای اَز خیابون ماشینو متوقف می کنم و میگم: باشه . اینم اَز این !
آتنا رو به نگار و آرین میگه : اِمروز به من که خیلی خوش گذشت ... ! واقعا ممنون . اَسباب زحمت شدم !
نگار : به ماهم همینطور ! تا باشه اَز این تفریح ها ! اَز این حرفام نزن .
آرین که چند ثانیه ای به آتنا خیره شده ... میگه : نگار راست میگه ! اینقدر تعارف نکنین !
آتنا رو به من میگه : نهال جون شما هم بیا خونه مون.
من: مزاحم میشم .
آتنا : من دیگه برم ! فعلا خدافظ !
بعد اینکه آتنا اَز ماشین خارج میشه آرین رو به من میگه : این دوستت چرا اینقدر آروم بود ؟! اَصلا اَز جاش تکون نخورد !!!
نگار به جای من جواب میده : همه که مثل خودش زلزله ی 180 ریشتری نیستن !!!
من که ماشینو تازه به حرکت در آوردم اَز توی آینه به نگار نگاهی میندازم و میگم : نه مثل اینکه اِمروز یه چیزیت شده !
آرین : چطور مگه ؟! من: آخه اَز اَول صبح هِی به من گیر میده !
آرین می خنده و میگه : این همه بلا سر نگار آوردی ... یادت که میاد ؟!
نگار : اِاِاِ !!! یکی اَز من طرفداری کرد !
توی همین حرف هاییم که به خونه می رسیم !
خب چطور بود ؟! منتظر نظرای قشنگتون هستم !![]()
خیلی خیلی خیلی دوستون دارم ! ![]()

قربون همگی ![]()
! فعلا خدافظ .