تبليغاتX
فقط یه داستان -
کمکم کن کمکم کن نزار این گمشده از پا در بیاد !

سلام به همه ی دوستای گلم . حالتون چطوره ؟ چه کارا می کنین ؟

منم خوبم ، سرم خیلی با این درسا شلوغههه ! درس می خونین دیگه ؟!

وای گفتم درسسس ! چقدر درسا زیاد شدننن ... ! هر روز نه یه امتحان بلکه 2 یا 3 تا !!! همه ی زنگ ها امتحان می گیرن !

بعد این یه ماهی که نبودم بالاخره تونستم یه وقت کوچیکی پیدا کنم تا بیام و یه  آپی بکنم و حرفامو براتون بزنم و هم یه سری به نت بزنم .

 

آپ امروز با اپ های قبلی فرق داره . چون این اپ داستان ندارم و اومدم تا حرفایی که از شروع مدرسه تو دلمه بهتون بگم ! اول از همه از نظرای قشنگتون ممنونم .

راستش ، نمی دونم چه جوری شروع کنم و یا از کجا باید بگم ! قبل این اپ توی این روزا کلی فکر کردم و بالاخره اینقدر این پا و اون پا کردم تا تونستم بیام .

 

همونطور که همه ی شماها می دونین درسای دبیرستان فوق العاده سنگینن و برای یه دانش آموز سوم راهنمایی که تازه میاد و وارد دبیرستان میشه ، درسای دبیرستان یه جورایی نه که سخت باشن ولی سنگینن .

 

درسام خیلی خیلی خیلی زیاد شدن و خیلی سختن ! همه ی معلما هر روز می خوان امتحان بگیرن ! و این بین ما بیچاره هایی که تازه اولیم !

امسال در کل مهمه و برای تعیین رشته ی سال دوم هر نمره که الان می گیری اهمیت داره . سال دوم هم که تعیین کننده ی سرنوشتته .

من تقریبا هر روز کلاس دارم ! فقط جمعه خونه م که اونم با درسایی که شنبه داریم وقتی نمی مونه برای رسیدن به کارهای دیگه ... مثل نوشتن داستان !

توی این شلوغ پلوغی که من نمی فهمم حتی روزا چه جوری دارن می گذرن مسئولیت مهمی به عهده ی منه !

مقصود از مسئولیت همین داستانه .

هر روز ساعت 1 از مدرسه بر می گردم و هر روز خدا ساعت 3 کلاسام شروع میشن ! همه ی روزا وقتم پره و وقتی هم که از کلاس بر می گردم دیگه وقتی ندارم که بشینم پای دفترم و داستان! تا 12 شب درسای روز بعد رو می خونم و بعدم می خوابم، از اونورم صبح ساعت 6 پا میشم ! روز از نو ، روزی از نو !

توی این وضعیت یه سوال از شما دارم . اینکه موافقین داستان بمونه برای تابستون ؟!

تا هفته ی دیگه وقت دارین که همگی نظراتونو عنوان کنین و من بیام و نظراتو بخونم و ببینم که چیکار باید بکنم !

اما اینو بدونین نوشتن داستان توی چنین موقعیتی برابره با لطمه خوردن به درسا و نرسیدن به اون چیزی که می خوام و .... !

اگر موافق باشین که خیلی عالیه  و اگر هم نبودین با هم صحبت می کنیم تا ببینیم چی میشه .

خیلی دوستون دارم ،

قربون همگی ،

منتظر نظرای قشنگتون هستم ،

تا هفته ی بعد خدانگهدار .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 20:42  توسط نیلوفر   |